
بازیِ عشق، میدانِ بیرحمیست که در آن تاسها نه بر خاک بلکه بر سرنوشت میغلتند.
من تمام برگهایم را بر میز نهادم، گمان میکردم قلعهای از اعتماد ساختهام؛ خانهای که دیوارهایش مرا در آغوش میگیرند.
اما قاعدهها سردتر از قلب خدایانیاند که با دستهای یخینشان بازی میکنند،
و من تنها مُهرهای بودم در صفحهای که هیچگاه برای من چیده نشده بود.
حتی اگر تمام هستیام هم فریاد بزند، حتی اگر زیر بار دلتنگی قفسهی سینهم حبس شود؛
قوانین باید اطاعت شوند.
من، متهمی در دادگاه عشق، با قاضیانی که هرگز چهرهشان را ندیدهام،
محکومم به سکوت، به تماشای پایان خویش،
به خم شدن در برابر حکمِ بیرحمِ بخت.
و باز، بازی آغاز میشود...
توسط دو چشمی که مرا از میدان نبرد دور میسازد و وارد سرنوشتی مبهم و دور میکند.
عاشقی یا رفاقت، آتشی عظیم یا شرارهای کوچک؛
فرقی ندارد،
زیرا در این جهان، همیشه همان قانون بر جاست:
برنده همهچیز را میبلعد،
و بازنده در غبار فرو میریزد.
این پایانِ یک فصل است،
و آغاز کتابی تازه که نامش را هنوز نمیدانم.