Fight - flight - freeze
دیشب یکی از عجیبترین شبهایی بود که سپری کردم، یه ترس عجیبی از روبهرو شدن با گذشته و احساساتی که از سر گذروندم و خاطراتی که سرکوبشون کردم بهم دست داده بود و واقعا هیچ پناهی برای خودم جز خواب پیدا نکردم و قضیه جایی جالبتر میشه که وقتی تو عالم خواب چشمهام رو باز کردم دقیقا همون چیزی که ازش میترسیدم سرم اومده بود و شخصی که انقدر ازش فرار میکردم دقیقا با همون تکبر و نیشخندی که از دیدنش میترسیدم جلوم وایستاده بود و با غرور مخصوص خودش به چشمهای ترسیده و فراریم نگاه میکرد و برخلاف من از چیزی نمیترسید و اتفاقا بیشتر جلو میومد و از شدت گرفتن ضربان قلب و ترسیدنم لذت میبرد و من فقط میخکوب شده بودم و بارها از خودم میپرسیدم که چرا دقیقا باید از بین ۳ مکانیسم عمل در مواجه با خطر و مشکل، یعنی fight - flight - freeze الان صرفا freeze بشم، چرا همیشه در مقابله این فرد جلو روم انقدر ناتوانم درحالی که همه منو به مانیای دیوونه و کله شقی که از پس همه چی بر میاد میدونن؟ چرا نمیتونم حتی توی خوابم هم از پس این فرد بربیام؟!
و قلبم با ضربانی که جا انداخت منو به جوابم رسوند..
مشکل از دیوونگی من نبود، صرفا فرد مقابلم انقدر بهم آسیب رسونده و زخم زده که ناخودآگاه حتی دیدنش و روبهرو شدن باهاش هم کافیه تا تمام قلب و تن و بدنم از جای زخما بسوزن فارغ از اینکه چند سال ازش گذشته باشه و ناخودآگاه ترغیب به fight و انتقام میشم؛
و همزمان اونقدری قلبم مقابلش زانو زده و هیچوقت هیچی نتونست وادارم کنه که دست از دوست داشتنش بکشم بدون توجه به جنس و نوع دوست داشتن که ناخودآگاه باعث میشه خودکار در مقابلش flight باشم؛
و بهترین تصمیمی که ذهنم میتونه در مقابل قلبم بگیره همون freeze شدنه که قدرت انجام هر کاری رو ازم میگیره و بابتش ازش ممنونم، امیدوارم یه روزی بتونم بدون توجه به زخمها و علایقم بیتفاوت از کنارش رد بشم.
من تا قبل از این که بیان بیام فکر میکردم از پسش براومدم ولی حقیقت اینه که تا وقتی روبهرو نشی همش از پشت سر داد زدنه و من تا الان با فرار کردن فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شده و بیان نشون داد که هنوز راه درازی پیش رو دارم و امیدوارم یه روزی برگردم اینجا بنویسم که مانیا تونست و مانیا اصلا اونو "مشکل" ندید که بخواد مکانیسمهای مواجههاش رو به کار بندازه!
صداهای " اسرائل زده..اسرائیل حمله کرده!!" باعث شدش از اون خواب عجیب بیدار شم و هیچ تصوری نداشتم اسرائیل کیه و چیکارهست و ما کی هستیم و چرا باید مارو بزنه و من اصلا کجام! صرفا دستم ناخودآگاه سمت گوشیم خزید و دیدم ساعت ۶ و نیم صبحه و فازم پرید که من چرا باید ۶ و نیم صبح بیدار شم در حالی که دو ساعت قبل تازه خوابیدم! و کم کم یادم افتاد تو چه شرایطی هستیم و تو عالم خواب و بیداری کمی هم حتی خوشحال بودم که خب پس این قضیه باز کش پیدا کرد و خبری از امتحان و درس نیست و اون قسمت منطق و شعور مغزم همچنان خواب بود که صداهای پس زمینه مامان بابام بهم فهموندن سوتفاهم بوده و خبری از حمله اسرائیل نیست و با غم و خوشحالی نامفهوم باز به خوابم ادامه دادم و این سری فرد مقابلم عوض شده بود و موی کوتاهتر و قد بلندتری داشت و رغبت زیادی به بغل کردنش داشتم، یه بغل طولانی بدون هیچ حرفی با مضمون اینکه لطفا پناهم باش، لطفا منو از اینجا ببر، لطفا منو بخواه..
و بعدش با صدای زنگ خوردن گوشیم این سری بیدار شدم و دیدم بابامه و داره میگه برو اتاقم فلان دفترچه رو باز کن و فلان شماره پرونده رو بخون برام و من حتی نمیدونستم اسمم چیه!
و اینطوری شد که بالاخره از این خوابهای عجیب بیدار شدم و وارد دنیای واقعی شدم و یه چیزی مسرانه داشت بهم میگفت برو سایت دانشگاه رو چک کن!
و بعد از چک کردن سایت دانشگاه متوجه شدم ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه امروز اعلام کردن که امتحانات به تعویق افتاده و از ۴ بهمن شروع میشه و کلمه "حضوری" عین پتک تو کلهم کوبیده شد چون من با فرض مجازی بودنم نمیتونستم درست حسابی بخونم و هی به خودم میگفتم مانیایِ روانی حداقل باید یبار بخونیش و یه دورش کنی که بفهمی کدوم سوال کجاست یا نه؟ و باز من چیزی از خوندههام نمیفهمیدم چه برسه حضوری باشه!!
و با حال داغون اومدم این پست رو نوشتم و نمیدونم این ترمم قراره چطور بگذره واقعا..
الانم منتظرم ساعت ۶ اینا بشه زنگ بزنم به بچهها و بگم که موندیم ۴ بهمن و زنگ زدن به مطهره تبدیل به یک عذاب بزرگ شده حتی همین الانم راجبش تایپ کردنی تپش قلب میگیرم و سکته میکنم چه برسه وقتی واقعنی زنگ میزنم! دفعه پیش که به همه زنگ زدم مطهره رو نگه داشتم آخر و همتون پروفایل دارین دیگه و قیافههاتون رو دیدنی یه آرامش خاصی میگیرم موقع حرف زدن
ولی تا شماره مطهره رو گرفتم عکسش افتاد رو گوشیم من شونصدتا سکته قلبی و مغزی و روانی رو رد کردم و اصلا دهنم خشک شد، و مطهره جان هم مجال ندادن به خودم بیام و با اولین بوق برداشتن و با صدای خیلی خیلی خیلیییی بم و گرفتهی سرماخورده گفت بله؟ من دیگه رسما سکته کردم...
صداها اونور زیاد بود و حس میکردم تو بیمارستانی جاییه خیلی عجیب بود صداها خیلی سوسکی گفتم ببخشید بد موقع مزاحمت شدم؟
گفت نه اوکیه بفرمایید
تا این قلب بینوای ما " بفرمایید" رو شنید یادش رفت چطور قبلا خون رو داخل رگها میفرستاد و فریز شدن خون رو توی رگهام حس کردم و گفتم زندهای؟
گفت آره بابا فقط سرما خوردم الان خوبم بهترم صرفا صدام گرفته (این سرما خوردنی تا دوماه انگار تستوسترون مصرف کرده انقدر صداش گرفته و بم میشه)
گفتم آها اوکی مراقب خودت باش دیدم وضع شهرتون خوب نیست خواستم حالتو بپرسم ببینم زندهای اوضاع چطوره؟
یهو گفت وضع من؟ چرا باید وضع من بد باشه؟!
من: بابا منظورم وضع شهرتونه
مطهره: ها آره..
من کلییییییییی مکالمه تو ذهنم تمرین کرده بودم که وقتی بهش زنگ زدم بگم و مکالمه کش پیدا کنه چون تلفنی حرف زدنی مطهره زیاد حرف نمیزنه تو باید مکالمه رو پیش ببری، قرار بود از همین وضع شهرشون وارد شم بعد بحثو بکشونم سمت اینکه الان نت نیست باز روانی شدی چطوری؟ و بگم سیمپا کار میکنه و بعدش از شیملس بشینم غر بزنم و اینطوری ادامه بدم که دیدم از اونورم صدا زیاده اینم انگاری میخواد بره مکالمه رو تموم کردم و گفتم اوکیه مزاحمت نمیشم خواستم ببینم زندهای یا نه مراقب خودت باش
که گفت ممنونم ازت که زنگ زدی و حالمو پرسیدی مراقب خودت باش
و بعد از گفتن این یه تک جمله تازه جریان خون رو توی رگهام حس کردم و لبخند زدم، کل مکالمه یه دقیقه و ۲۰ ثانیه شد کلااااااD:
و الان باز میترسم بهش زنگ بزنمTT
هیچی دیگه اورشیرهای اخیرم بود و یه مکالمه جذابی با ساکو(زهرا) داشتم که با خودم گفتم چرا یه فکت روان مانیک طور ازش درنمیارم؟! و احتمالا شب روان مانیک داشته باشیم یا فردا صبح، نمیدانم...
از حال و اوضاع شما چه خبر؟
- ۰۴/۱۰/۲۳

تا کامنت گذاشتم برش داشتی بعد اومدم خصوصیت دیدم عه گذاشتید xD