تو همین قدر زیبا لبخند میزنی؛
بعضی آدمها را نمیشود فقط دوست داشت؛ باید تحملشان کرد، مثل دردی که نامش را بلد نیستی اما هر شب سراغت میآید و کنارت دراز میکشد. تو از همانها بودی؛ نه یک خاطره، نه یک آدم، بلکه یک اقلیم کامل که وقتی از آن بیرون افتادم، فهمیدم چرا نفس کشیدن سخت شده است. میخندیدی و در من چراغی روشن میشد که میدانست عمرش کوتاه است، اما باز هم میسوخت، با لجاجتِ شمعی که به تاریکی قسم خورده باشد آخرین نفسش را بدهد.
به هم قول دادیم نرویم. چه خندهدار است انسان وقتی فکر میکند قول، زنجیر است. جهان بلد است زنجیرها را با دستکش مخملی باز کند؛ بیصدا، بیرد، بیرحم. دستت میلرزید و من آن لرزش را دیدم اما دلیلش را نفهمیدم. بعضی وداعها زبان ندارند، فقط لرزشاند، فقط نگاهاند، مثل لحظههایی که قبل از تمام شدنشان میدانی دلتنگشان خواهی شد.
من از دور نگاهت میکردم و میسوختم از اینکه نمیتوانم آینهای باشم که به تو نشان دهد چقدر شکستن، تو را زیباتر کرده است.
میخواستم کنارت باشم، اما هر قدم به تو دلیل تازهای بود برای نرسیدن. مثل دو ستاره که هرچه بیشتر میدرخشند فاصلهشان واقعیتر میشود. بعضی فاصلهها را نه نفرت میسازد، نه بیعلاقگی؛ فقط ناتوانی. و ناتوانی از هر دشمنی بیرحمتر است.
حالا اگر روزی تصویرت را به دستت بدهم، شاید تعجب کنی که چرا در میان تمام رنگها، پررنگترین خط، اندوهیست که هنوز دستت را میخواهد. نه برای نگه داشتن.. فقط برای اینکه بداند واقعی بودهای.
久しぶりに君の笑った顔を見た気がした
حس کردم بعد از مدتها دوباره صورت خندانت را دیدم.
胸に灯れ 出来る限り slow motion
چیزی در سینهام روشن شد، آرام و کشدار، مثل حرکت اسلوموشن.
この短い夜が最後になるならきっと会いに行くんだ
اگر این شب کوتاه آخرین شبمان باشد، حتماً به دیدنت میآیم.
抱きしめ合っている隙に泣いてしまうくらい
آنقدر در آغوش هم گم میشویم که بیاختیار گریهمان میگیرد.
痛みを話すこともできない
دردی که حتی نمیتوان دربارهاش حرف زد.
弱点のある君がこんなに好きなのに
با اینکه همین ضعفهای تو باعث شده اینقدر دوستت داشته باشم.
ああ絵に描いて
آه… میخواهم تو را نقاشی کنم.
渡すべきなんだよ
و آن را باید به تو بدهم.
この僕の想いも笑う前に
حتی احساساتم را، قبل از اینکه دوباره بخندی.
「居なくならないでね」
«نرو، کنارم بمان.»
「君こそね」
«تو هم همینطور.»
能天気に約束して肩を叩く
با خوشخیالی قول میدهیم و به شانهی هم میزنیم.
きまってどちらかが破るのさ
و همیشه یکی از ما قول را میشکند.
今回もまた僕じゃなかっただけ
این بار فقط من نبودم که آن را شکستم.
震えた手はサインを作ってた
دست لرزانم داشت نشانهای میساخت.
僕は何度もそれを見落とした
و من بارها آن نشانه را نادیده گرفتم.
ねえ 約束なんて「守る」っていうただの合図さ
هی… قول دادن فقط علامتیست برای گفتنِ «میخواهم نگهت دارم».
本当はただ手を繋ぎたいだけ
در حقیقت فقط میخواهم دستت را بگیرم.
もう一番側で君を見ていたいと思えば思うほど
هرچه بیشتر میخواهم نزدیکترین آدم به تو باشم،
居れない理由も色濃くなるの そういうもんさ
دلایلِ نتوانستن هم پررنگتر میشوند؛ همین است رسم زندگی.
自分自身を誰かと思えば痛くしない?
اگر خودت را جای دیگری بگذاری، کمتر درد میکشی، نه؟
ああ繊細で
آه… چه ظریف است،
美しい心模様が映っているの 僕の目には
نقش زیبای قلبت که در چشمهای من منعکس شده.
他人の痛みで顔が歪む
از درد دیگران چهرهات درهم میرود.
君はいつどこで笑うのさ
پس تو کی و کجا برای خودت میخندی؟
傷の数ばかり数えてた
فقط تعداد زخمها را شمردهای.
どうしてその痛みには気付かない?
پس چرا درد خودت را نمیبینی؟
ねえ幸せだってちょっとくらいは痛みがするから
هی… حتی خوشبختی هم کمی درد دارد.
不幸くらいでは離せない 分かるかな
پس با اندکی بدبختی نمیشود از هم جدا شد… میفهمی؟
別の心が欲しいとか
نگو که «کاش قلب دیگری داشتم».
悲しいこと言うもんじゃないよ
این حرف غمانگیزیست، نزن.
顔も自分じゃ見れないでしょう
تو حتی صورتت را خودت نمیتوانی ببینی.
心を映す鏡がいるんだよ
قلب هم آینهای میخواهد که آن را نشان دهد.
ねえ どうかな
هی… نظرت چیست؟
「居なくならないでね」
«نرو…»
「君こそね」
«تو هم نرو…»
能天気に約束して肩を叩く
باز با خوشخیالی قول میدهیم و به شانهی هم میزنیم.
きまってどちらかが破るのさ
و همیشه یکی از ما قول را میشکند.
そんな当たり前を包むものが愛なんだろう
و چیزی که این حقیقت ساده را در بر میگیرد، نامش عشق است.
どうやら僕のほうが君のこと
انگار من بهتر میتوانم تو را…
上手に絵に描いて渡せそうだ
زیبا نقاشی کنم و به تو بدهم.
ねえ少し驚いてしまうかもしれないけど
هی… شاید کمی تعجب کنی،
君はこんなに綺麗に笑ってたんだよ
اما تو واقعاً اینقدر زیبا لبخند میزدی.
- ۰۴/۱۱/۰۹

