『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

میو کفترا

بعضی نبودها مثل رنگ بنفش‌اند؛

شکوه دارند، می‌درخشند، اما زهر آرامی را در جانت می‌ریزند.

می‌پوشی، می‌خندی، نقش بازی می‌کنی؛

اما آینه‌ها خوب بلدند رسوایت کنند، حقیقت مثل آینه‌ای ترک‌خورده، هر بار تو را به خودت برمی‌گرداند.

تو خیال کردی که جهان پر است از "من

که می‌شود عشق را از دکانِ دیگری خرید.

ولی حالا، در خلوتِ شب،

می‌فهمی هیچ کس بلد نیست جای زخم‌های مرا روی تنِ تو نوازش کند.

ببین چطور غرورت را در بنفشِ تیره غرق کردی.

من رفتم، و رنگ‌ها مردند؛

و هر چه به تن کردی،

تنها بویِ خالیِ من را پررنگ‌تر کرد،

و تنها ردّ من، مثل عطری جا مانده بر شالِ شب،

هنوز در مشامت می‌سوزد.

حالا بگو

آیا بنفش هنوز هم به تو می‌آید،

وقتی روحَت خاکستری‌تر از همیشه است؟

+واقعا نمیدونم چرا درسهام جلو نمیرن و من یه هفته بعد واقعنی انگار امتحان دارم..

به سرپرست خوابگاه هم زنگ زدم گفت از ۲۹ام یعنی دوشنبه بیاین اوکیه که من سشنبه صبح راهی تبریزم و باز همه چی قراره از سر گرفته شه بدون اینکه به رومون بیاریم این یه ماه چیا شد؟!

++ مائده هم پیام داد گفت دسترسیش به پنل بیان رو از دست داده متاسفانه 

+++شاید تموم اون دفعه‌هایی که زور زدم وب خودمو دنبال کنم و سعی می‌کردم خاموش دنبال کنم باگ داده نه؟ چون این حجم از دنبال کننده خاموش برای وبی که یه هفته‌ست زده شده و خیلیا هنوز ندارنش و نمی‌شناسنش منطقی نیست نه؟!

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

خبر اول: زهرا (چومی‌، ساکو) بهم پیامک داد گفت دسترسیش به پنل بیان و کلا بیان رو از دست داده و اگه نبود و نیست نگرانش نباشین

ولی باید بگم همین یکم پیش داشتیم نقشه خودکشی می‌کشیدیم که بریم تو خیابون خودمونو آتیش بزنیم اگه نت قراره این مدلی بمونه 

خبر دوم: تا ساکو بهم پیام داد من با پشمای ریخته اولینننن کسی که تو ذهنم بولد شد یه سید نامی به اسم "مطهره" بود که رفتم بهش پیام دادم" خواستم خبر بدم گویا پیامکا اوکی شدن✌🏻" و بعدش چند صدبار کله‌م رو کوبیدم تو بالشت که الان خب کههه چیییی؟ چرا ۲ شب پیام میدی به طرف؟ مثلا آره یعنی تکست می بیبی؟😉🚬 مطهره هم میگه واااای تمام این یه هفته و خرده‌ای فاکی منتظر بودم پیامک فاکی اوکی شه تا به توی فاکی پیام بدم

و نمیدونم چرا همچین گوهی خوردم باز و از این بدتر نمیدونم چرا باید تا الان جوابمو نده و درست امشب که گند زدم این جغد شب خوابیده باشه؟ یا شایدم با صدای نوتیف گوشیش یه چشمش رو نصفه باز کرده یه فحشی نثار اون روزی که اومد در اتاق مارو تو خوابگاه زد گفت خفه شین و روزی که گذاشت با انار برم اتاقشون بفرسته و بگیره بخوابه

ببینین دوستانی که در جریان یک سال و خرده‌ای ما نیستن، فکر نکنین یه کراش آویزونم و اونم به تخمش نیست و صرفا دنبالش افتادم، همه چی بین ما تا قبل از اینکه تصمیم بگیره بعد از اینکه بیاد ترمینال دنبالم و ببرتم درمانگاه، یه هفته لال شه اوکی بود! یعنی گویا همه فکر میکردن ما باهمیم و فقط ما میدونستیم که فعلا واقعا مطهره گردن نگرفته که اونقدرام به کتفش نیستم

بیخیال کفترا صرفا خیلی عصبیم و خیلی فشار رومه، میدونم روی هممون هست ولی من به یه نقطه‌ای رسیدم که نمیتونم تحمل کنم؟! نمیدونم هیچ جایی نیست بخوام فرار کنم، برم یا امن باشه برام

حتی درسا اجازه نمیدن که بشینم نان استاپ سریالم رو ببینم یا بمیرم

تنها خبر‌ خوبم اینه که عمه‌م‌ گفت ۳۰۰ تا پرسشنامه‌ت رو میتونی بیاری تو دانشگاه پخش کنم برات که خبر بدش اینه تا سشنبه تحویلم میده و من شنبه باید تحویل استاد بدمش و اگه نمیدونین باید بگم ۳۰۰ تا پرسشنامه که هرکدوم ۲۰ تا سوال دارن یعنی ناقابل ۶ هزار تا داده باید وارد سیستم کنم و بعدش تحلیلشون کنم و در قالب یه گزارشکار تحویل استاد بدم تا ۸ نمره ناقابل‌ترم رو بگیرم! حالم خوبه..حالم خوبه...

یه نفس عمیق مانیا آفرین

نمیدونم کی این دی نفرین شده تموم میشه

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

من زیاد از حیاط و آلاچیقِ خونه‌ی عزیز و کریم باباجون اینا (مادربزرگ و پدربزرگ مادریم) و خاطرات بچگی مربوط بهش گفتم ولی هیچوقت نشونش نداده بودم چون هر سری قول دادم که خونه‌شون رفتنی عکس میگیرم ولی هر وقت خونه‌شون رفتم خیلی راحت و بی‌توجه از کنار آلاچیق می‌گذشتم و اصلا یادم نمیومد که من قراره از این عکس بگیرم، انگار نه انگار که مانیا ۵،۶ ساله حاضر بود جونشو بده ولی نیم ساعت بیشتر اونجا بازی کنه و دیرتر ناهارشو بخوره، با کریم باباجون بشینه و فندوق و گردو و بادوم بشکنه و همش غر بزنه که چرا انقدر بادوما سخت شکسته میشن و باباجون همه بادومارو سمت خودش بکشه و بهش فندوقارو بده تا بشکونه و مانیا با ذوق بشینه فندوقارو با سنگای بزرگ بشکونه و از ۵ تاش، ۳ تاش رو خودش بخوره و فکر کنه چقدر آدم بزرگ و قویی هستش که با اون سنگ بزرگ با یه ضربه میتونه فندوق کوچولوهارو بشکونه.

یاد وقتایی میوفتم که زمستون برف می‌بارید و آلاچیق پر از برف شده بود و من عشق درست کردن خونه اسکیمویی تو آلاچیق با برفا بودم یا زمان رسیدن شاه‌توت‌ها که من عاشق شاه‌توتم از بچگی، برای اینکه دستم به شاخه‌های بالاتر درخت شاه‌توت کنار آلاچیق برسه پامو میذاشتم رو چوب‌های لق آلاچیق و رو همونم روی پنجه وایمیستادم تا شاید بتونم یکی دوتا از شاه‌توت‌هارو بچینم که یبار چوب زیر پام شکست و من بدخوردم زمین ولی بزرگترین ترسم این بود که آلاچیق رو خراب کردم و از دعوا شدن نمیترسیدم، از اینکه دیگه درست نشه میترسیدم و باباجون که ترسمو دید با خنده بهم گفت از انباری برم میخ و چسب بیارم و باهم نشستیم درستش کردیم و موقع درست کردنش کلی برام شاه‌توت چید و من همه لباسامو باهاش کثیف کردم.

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

آروم نگاهش رو روی نوشته‌های حک شده‌ی تخته سنگ گذروند و به دستهای خالی از رُزش نگاه کرد و آروم گوشه‌ی تختِ ابدی‌ آرام گرفته‌ش نشست و نگاهش رو ازش گرفت.

-یادت میاد روزی رو که زنگ درش رو زدی و قلبت رو صدا زدی و آروم از لای در گفت قلبت اینجا نیست؟ تاریکی اطرافش رو گرفته بود و تو گفتی اشکالی نداره تا وقتی جوابم رو بده پشت در میشینم و صداش میزنم؛

یک روز و نصفی پشت در نشستی و هر دقیقه صداش زدی بدون اینکه جوابی بشنوی و در نهایت بعد از آخرین صدا زدن آروم در باز شد و کلمه‌ی باورنکردنی "جانم" رو شنیدی..

بغض جلوی دم بعدیش رو گرفت و برای ثانیه‌ای سرش رو پایین انداخت تا رد اشکش زیر موهایِ بلندش پناه بگیره.

-من..2853 روزه هر دقیقه صداش میزنم، بدون اینکه جوابی بشنوم بدون اینکه انتظار جوابی داشته باشم، بدون اینکه اهمیت بدم چشمهایِ نابینا نمیشنوه؛

من پشت در نشستم و صدا میزنم، بی اهمیت به اینکه کسی اونور در منتظر من نیست

با از دست دادن کنترل ریزش اشک‌هاش درون خودش مچاله شد و از ته دل زخمهاش رو به تن سرد سنگی تخت هدیه داد.

-من تموم این مدت داشتم پشت سر تو زندگی میکردم با این دید که من هستم تا ناتمامِ تو رو به اتمام برسونم، این چه طلسمی بود که باعث شد دلم بخواد یکبار هم شده فارغ از تو و خواسته‌هات برای خودم زندگی کنم، برای خودم بجنگم و از قلب تو دست بکشم

نفسش رو آروم تقدیم هوای سرد بیرون کرد و با بستن چشم‌هاش زانوهای خمیده‌اش رو صاف کرد و یکبار دیگه به نوشته‌های روی سنگ خیره شد.

-تویی که انقدر آروم خوابیدی و خیالت راحته که همه‌ی اینا یه خوابه و بیدار میشی، این منم که دارم کابوست رو زندگی میکنم؛

این منِ نفرین شده هستم که محکوم به زندگی بعد رویام

بیدار شو، بیدار شو و بهم بگو فقط یه توهم شیرین برای زنده موندن نبود..

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جوابی نمی‌دن. 

چالشی از نوبادی و سولویگ قشنگ♡

 

+قرار نبود متن این باشه ولی خب شد دیگه..

++دارم از شدت فشار درس‌ها روانی میشم و فکر میکنم وارد انزوا شدم باز و حتی بیانم نمیخواستم بیام و گفتم نه پست میخوام نه ارتباط نه چالش که با این چالش یجوری خودمو مجاب کردم از غارم بیام بیرون

به امید نور..✨️

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

بر اساس مکالمه چند روز پیشم با زهرا دوست داشتم مطالبی که اونجا توضیح دادم و به نظر جالب میومدن رو مفصل‌تر اینجا بیان کنم شاید برای شما هم جالب باشه♡

تاحالا اسم اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی به گوشتون خورده؟ چقدر براتون وهم آور و خوفناک بوده؟ انسان‌های خوفناک روانی توهمی که هیچ درکی ازشون نداریم و همیشه اولین چیزی که در مواجهه باهاشون فکر می‌کنیم اینه که یه "قاتلی که هیچ درکی نداره و الان یه آسیبی بهم میزنه!" و تو مناطقی هم هنوز بهشون جنی گفته میشه که به جای بردن پیش روانپزشک یا روانشناس مستقیم یه جن‌گیر یا دعانویس ویزیتش می‌کنه.

و برای همین خواستم اولین روان مانیکی که اینجا مینویسم رو در جهت درک بهتر و بیشتر این بیماری قرار بدم.

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

دیشب یکی از عجیب‌ترین شب‌هایی بود که سپری کردم، یه ترس عجیبی از روبه‌رو شدن با گذشته و احساساتی که از سر گذروندم و خاطراتی که سرکوبشون کردم بهم دست داده بود و واقعا هیچ پناهی برای خودم جز خواب پیدا نکردم و قضیه جایی جالب‌تر میشه که وقتی تو عالم خواب چشم‌هام رو باز کردم دقیقا همون چیزی که ازش می‌ترسیدم سرم اومده بود و شخصی که انقدر ازش فرار می‌کردم دقیقا با همون تکبر و نیشخندی که از دیدنش میترسیدم جلوم وایستاده بود و با غرور مخصوص خودش به چشم‌های ترسیده و فراریم نگاه می‌کرد و برخلاف من از چیزی نمیترسید و اتفاقا بیشتر جلو میومد و از شدت گرفتن ضربان قلب و ترسیدنم لذت میبرد و من فقط میخکوب شده بودم و بارها از خودم میپرسیدم که چرا دقیقا باید از بین ۳ مکانیسم عمل در مواجه با خطر و مشکل، یعنی  fight - flight - freeze  الان صرفا freeze بشم، چرا همیشه در مقابله این فرد جلو روم انقدر ناتوانم درحالی که همه منو به مانیای دیوونه و کله شقی که از پس همه چی بر میاد میدونن؟ چرا نمیتونم حتی توی خوابم هم از پس این فرد بربیام؟!

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

『𝑻𝒐 𝒇𝒐𝒍𝒅 𝒎𝒚 𝒘𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚 𝒄𝒂𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆』

✧Your last shining✧