بعضی آدمها را نمیشود فقط دوست داشت؛ باید تحملشان کرد، مثل دردی که نامش را بلد نیستی اما هر شب سراغت میآید و کنارت دراز میکشد. تو از همانها بودی؛ نه یک خاطره، نه یک آدم، بلکه یک اقلیم کامل که وقتی از آن بیرون افتادم، فهمیدم چرا نفس کشیدن سخت شده است. میخندیدی و در من چراغی روشن میشد که میدانست عمرش کوتاه است، اما باز هم میسوخت، با لجاجتِ شمعی که به تاریکی قسم خورده باشد آخرین نفسش را بدهد.
به هم قول دادیم نرویم. چه خندهدار است انسان وقتی فکر میکند قول، زنجیر است. جهان بلد است زنجیرها را با دستکش مخملی باز کند؛ بیصدا، بیرد، بیرحم. دستت میلرزید و من آن لرزش را دیدم اما دلیلش را نفهمیدم. بعضی وداعها زبان ندارند، فقط لرزشاند، فقط نگاهاند، مثل لحظههایی که قبل از تمام شدنشان میدانی دلتنگشان خواهی شد.
من از دور نگاهت میکردم و میسوختم از اینکه نمیتوانم آینهای باشم که به تو نشان دهد چقدر شکستن، تو را زیباتر کرده است.
میخواستم کنارت باشم، اما هر قدم به تو دلیل تازهای بود برای نرسیدن. مثل دو ستاره که هرچه بیشتر میدرخشند فاصلهشان واقعیتر میشود. بعضی فاصلهها را نه نفرت میسازد، نه بیعلاقگی؛ فقط ناتوانی. و ناتوانی از هر دشمنی بیرحمتر است.
حالا اگر روزی تصویرت را به دستت بدهم، شاید تعجب کنی که چرا در میان تمام رنگها، پررنگترین خط، اندوهیست که هنوز دستت را میخواهد. نه برای نگه داشتن.. فقط برای اینکه بداند واقعی بودهای.
- ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۰۷






