『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

میو کفترا

۶ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت؛ باید تحملشان کرد، مثل دردی که نامش را بلد نیستی اما هر شب سراغت می‌آید و کنارت دراز می‌کشد. تو از همان‌ها بودی؛ نه یک خاطره، نه یک آدم، بلکه یک اقلیم کامل که وقتی از آن بیرون افتادم، فهمیدم چرا نفس کشیدن سخت شده است. می‌خندیدی و در من چراغی روشن می‌شد که می‌دانست عمرش کوتاه است، اما باز هم می‌سوخت، با لجاجتِ شمعی که به تاریکی قسم خورده باشد آخرین نفسش را بدهد.

به هم قول دادیم نرویم. چه خنده‌دار است انسان وقتی فکر می‌کند قول، زنجیر است. جهان بلد است زنجیرها را با دستکش مخملی باز کند؛ بی‌صدا، بی‌رد، بی‌رحم. دستت می‌لرزید و من آن لرزش را دیدم اما دلیلش را نفهمیدم. بعضی وداع‌ها زبان ندارند، فقط لرزش‌اند، فقط نگاه‌اند، مثل لحظه‌هایی که قبل از تمام شدنشان میدانی دلتنگشان خواهی شد.

من از دور نگاهت می‌کردم و می‌سوختم از اینکه نمی‌توانم آینه‌ای باشم که به تو نشان دهد چقدر شکستن، تو را زیباتر کرده است.

می‌خواستم کنارت باشم، اما هر قدم به تو دلیل تازه‌ای بود برای نرسیدن. مثل دو ستاره که هرچه بیشتر می‌درخشند فاصله‌شان واقعی‌تر می‌شود. بعضی فاصله‌ها را نه نفرت می‌سازد، نه بی‌علاقگی؛ فقط ناتوانی. و ناتوانی از هر دشمنی بی‌رحم‌تر است.

حالا اگر روزی تصویرت را به دستت بدهم، شاید تعجب کنی که چرا در میان تمام رنگ‌ها، پررنگ‌ترین خط، اندوهی‌ست که هنوز دستت را می‌خواهد. نه برای نگه داشتن.. فقط برای اینکه بداند واقعی بوده‌ای.

 

Sketch
Premiere
Kiro Akiyama 
 
Image

 

 

 

  • ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۰۷
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

بازیِ عشق، میدانِ بی‌رحمی‌ست که در آن تاس‌ها نه بر خاک بلکه بر سرنوشت می‌غلتند.

من تمام برگ‌هایم را بر میز نهادم، گمان می‌کردم قلعه‌ای از اعتماد ساخته‌ام؛ خانه‌ای که دیوارهایش مرا در آغوش می‌گیرند.

اما قاعده‌ها سردتر از قلب خدایانی‌اند که با دست‌های یخینشان بازی می‌کنند،

و من تنها مُهره‌ای بودم در صفحه‌ای که هیچ‌گاه برای من چیده نشده بود.

حتی اگر تمام هستی‌ام هم فریاد بزند، حتی اگر زیر بار دلتنگی قفسه‌ی سینه‌م حبس شود؛

قوانین باید اطاعت شوند.

من، متهمی در دادگاه عشق، با قاضیانی که هرگز چهره‌شان را ندیده‌ام،

محکومم به سکوت، به تماشای پایان خویش،

به خم شدن در برابر حکمِ بی‌رحمِ بخت.

و باز، بازی آغاز می‌شود...

توسط دو چشمی که مرا از میدان نبرد دور می‌سازد و وارد سرنوشتی مبهم و دور میکند. 

عاشقی یا رفاقت، آتشی عظیم یا شراره‌ای کوچک؛

فرقی ندارد،

زیرا در این جهان، همیشه همان قانون بر جاست:

برنده همه‌چیز را می‌بلعد،

و بازنده در غبار فرو می‌ریزد.

این پایانِ یک فصل است،

و آغاز کتابی تازه که نامش را هنوز نمی‌دانم.

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

با سلام خدمت کفاتر محترمه و مکرمه خیلی خوشحالیم با پستی دیگر در خدمت شما هستیم

*نگاه معناداری به گزارشکار نصفه‌اش می‌اندازد و آهی دل افروز( یادم باشه تو پی نوشت‌ها راجب این یه چیزی بگم) گریبانش را میگیرد*

حقیقتش نمیدونم وسط اینهمه کار چرا اینجا اومدم و چرا صفحه‌ی سفیدم رو باز کردم و دلم خواسته کلمات رو بالا بیارم

حتی نمیدونم چه کلماتی قراره باشن و هیچ تضمینی نمیتونم بکنم که تو خط بعدیم چه چیزی را قراره براتون تعریف کنم ولی همینو میدونم که خبر زیاده و وقت کم چون باید این گزارشکار رو تا فردا من تموم کنم!

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

یادم میاد یه روز حالم خیلی بد بود و رفته بودم پیش یکی از اساتیدمون که حکم مادر رو برامون داره؛ البته از اون استاد مهربوناست که موقع امتحاناش دهنمون رو سرویس میکنه و نباید گول همچین اساتیدی رو خورد - یبار یکی بهم گفت کلمه "اساتید" اشتباهه ولی یادم نمیاد چرا - بگذریم

متاسفانه اتاق این استادم تو دانشکده‌مون اشتراکی با یه استاد دیگه‌مونه که بهش میگیم "حباب" که میتونم بگم یکی از عجیب‌ترین استادهاییه -دارم زورمو میزنم از اساتید استفاده نکنم- که دیدیم و شناختیم و البته چند ساله همه ورودی‌ها در پی بیرون کردنش از دانشگاه هستیم ولی نمیدونیم به کجا وصله این بشر که کنده نمیشه از ما و یه سطل گلی گرفته دستش و گل گرفته کل دانشکده رو با تدریس خیلی عالی‌شD:

خلاصه من دفتر استادم بودم و داشتم مصیبتی که به سرم اومده بود رو بهش تعریف میکردم تا ازش کمک بخوام دیدیم یهو در دفتر باز شد و حباب جان با غر وارد اتاق شدن و بدون توجه به اینکه داخل اتاق دو نفر دیگه هم نشستن و فقط بلند بلند داشت غر میزد که "امان از فرونتالای معیوب، یه مشت فرونتال معیوب نشستن دور هم" و داشت به خودش میگفت که آروم باشه و یه فرونتال معیوب ارزش اینو نداره که انقدر حرص بخوره و بهتره تکنیک‌های جدید ذهن آگاهی رو روی خودش انجام بده

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

『𝓓𝓲𝓵𝓪 』

درد رو دوست دارم، چون تنها چیزیه که از تو برام مونده؛

هر بار که سینه‌م می‌سوزه، حس می‌کنم هنوز یه جایی توی وجودم هستی.

هر وقت گلوم از بغض می‌سوزه، انگار صدای تو رو می‌شنوم که داری اسمم رو صدا می‌زنی

ولی وقتی پلک می‌زنم، فقط تاریکیه..

خاطره‌هات دیگه مثل عکس نیستن.. مثل زخم شدن.

زخمی که نمیخوام خوب شه

چون می‌ترسم اگه خوب بشه، دیگه حتی بهونه‌ای برای فکر کردن بهت نداشته باشم.

درد رو دوست دارم، چون وقتی همه‌چیز رفت، وقتی صداها خاموش شدن، وقتی اسمم رو هیچ‌کس صدا نزد؛

این درد بود که موند.

و حالا، همون درد تنها معشوق منه.

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

سلاااام کفترااا

این سری با اعصاب و روان آرام و کلی خبر خوب خدمتتون رسیدمD;

از اونجایی که امروز خیلی اتفاقات جالبی افتاده و موتور اورشیر من هی به خس خس افتاده بود و حالم خوبه اومدم اورش رو شیر کنم✌🏻

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

『𝑻𝒐 𝒇𝒐𝒍𝒅 𝒎𝒚 𝒘𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚 𝒄𝒂𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆』

✧Your last shining✧