من زیاد از حیاط و آلاچیقِ خونهی عزیز و کریم باباجون اینا (مادربزرگ و پدربزرگ مادریم) و خاطرات بچگی مربوط بهش گفتم ولی هیچوقت نشونش نداده بودم چون هر سری قول دادم که خونهشون رفتنی عکس میگیرم ولی هر وقت خونهشون رفتم خیلی راحت و بیتوجه از کنار آلاچیق میگذشتم و اصلا یادم نمیومد که من قراره از این عکس بگیرم، انگار نه انگار که مانیا ۵،۶ ساله حاضر بود جونشو بده ولی نیم ساعت بیشتر اونجا بازی کنه و دیرتر ناهارشو بخوره، با کریم باباجون بشینه و فندوق و گردو و بادوم بشکنه و همش غر بزنه که چرا انقدر بادوما سخت شکسته میشن و باباجون همه بادومارو سمت خودش بکشه و بهش فندوقارو بده تا بشکونه و مانیا با ذوق بشینه فندوقارو با سنگای بزرگ بشکونه و از ۵ تاش، ۳ تاش رو خودش بخوره و فکر کنه چقدر آدم بزرگ و قویی هستش که با اون سنگ بزرگ با یه ضربه میتونه فندوق کوچولوهارو بشکونه.
یاد وقتایی میوفتم که زمستون برف میبارید و آلاچیق پر از برف شده بود و من عشق درست کردن خونه اسکیمویی تو آلاچیق با برفا بودم یا زمان رسیدن شاهتوتها که من عاشق شاهتوتم از بچگی، برای اینکه دستم به شاخههای بالاتر درخت شاهتوت کنار آلاچیق برسه پامو میذاشتم رو چوبهای لق آلاچیق و رو همونم روی پنجه وایمیستادم تا شاید بتونم یکی دوتا از شاهتوتهارو بچینم که یبار چوب زیر پام شکست و من بدخوردم زمین ولی بزرگترین ترسم این بود که آلاچیق رو خراب کردم و از دعوا شدن نمیترسیدم، از اینکه دیگه درست نشه میترسیدم و باباجون که ترسمو دید با خنده بهم گفت از انباری برم میخ و چسب بیارم و باهم نشستیم درستش کردیم و موقع درست کردنش کلی برام شاهتوت چید و من همه لباسامو باهاش کثیف کردم.
- ۲۶ نظر
- ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۱:۳۵
