『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

میو کفترا

۵ مطلب با موضوع «ناگفته‌ها» ثبت شده است

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت؛ باید تحملشان کرد، مثل دردی که نامش را بلد نیستی اما هر شب سراغت می‌آید و کنارت دراز می‌کشد. تو از همان‌ها بودی؛ نه یک خاطره، نه یک آدم، بلکه یک اقلیم کامل که وقتی از آن بیرون افتادم، فهمیدم چرا نفس کشیدن سخت شده است. می‌خندیدی و در من چراغی روشن می‌شد که می‌دانست عمرش کوتاه است، اما باز هم می‌سوخت، با لجاجتِ شمعی که به تاریکی قسم خورده باشد آخرین نفسش را بدهد.

به هم قول دادیم نرویم. چه خنده‌دار است انسان وقتی فکر می‌کند قول، زنجیر است. جهان بلد است زنجیرها را با دستکش مخملی باز کند؛ بی‌صدا، بی‌رد، بی‌رحم. دستت می‌لرزید و من آن لرزش را دیدم اما دلیلش را نفهمیدم. بعضی وداع‌ها زبان ندارند، فقط لرزش‌اند، فقط نگاه‌اند، مثل لحظه‌هایی که قبل از تمام شدنشان میدانی دلتنگشان خواهی شد.

من از دور نگاهت می‌کردم و می‌سوختم از اینکه نمی‌توانم آینه‌ای باشم که به تو نشان دهد چقدر شکستن، تو را زیباتر کرده است.

می‌خواستم کنارت باشم، اما هر قدم به تو دلیل تازه‌ای بود برای نرسیدن. مثل دو ستاره که هرچه بیشتر می‌درخشند فاصله‌شان واقعی‌تر می‌شود. بعضی فاصله‌ها را نه نفرت می‌سازد، نه بی‌علاقگی؛ فقط ناتوانی. و ناتوانی از هر دشمنی بی‌رحم‌تر است.

حالا اگر روزی تصویرت را به دستت بدهم، شاید تعجب کنی که چرا در میان تمام رنگ‌ها، پررنگ‌ترین خط، اندوهی‌ست که هنوز دستت را می‌خواهد. نه برای نگه داشتن.. فقط برای اینکه بداند واقعی بوده‌ای.

 

Sketch
Premiere
Kiro Akiyama 
 
Image

 

 

 

  • ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۰۷
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

بازیِ عشق، میدانِ بی‌رحمی‌ست که در آن تاس‌ها نه بر خاک بلکه بر سرنوشت می‌غلتند.

من تمام برگ‌هایم را بر میز نهادم، گمان می‌کردم قلعه‌ای از اعتماد ساخته‌ام؛ خانه‌ای که دیوارهایش مرا در آغوش می‌گیرند.

اما قاعده‌ها سردتر از قلب خدایانی‌اند که با دست‌های یخینشان بازی می‌کنند،

و من تنها مُهره‌ای بودم در صفحه‌ای که هیچ‌گاه برای من چیده نشده بود.

حتی اگر تمام هستی‌ام هم فریاد بزند، حتی اگر زیر بار دلتنگی قفسه‌ی سینه‌م حبس شود؛

قوانین باید اطاعت شوند.

من، متهمی در دادگاه عشق، با قاضیانی که هرگز چهره‌شان را ندیده‌ام،

محکومم به سکوت، به تماشای پایان خویش،

به خم شدن در برابر حکمِ بی‌رحمِ بخت.

و باز، بازی آغاز می‌شود...

توسط دو چشمی که مرا از میدان نبرد دور می‌سازد و وارد سرنوشتی مبهم و دور میکند. 

عاشقی یا رفاقت، آتشی عظیم یا شراره‌ای کوچک؛

فرقی ندارد،

زیرا در این جهان، همیشه همان قانون بر جاست:

برنده همه‌چیز را می‌بلعد،

و بازنده در غبار فرو می‌ریزد.

این پایانِ یک فصل است،

و آغاز کتابی تازه که نامش را هنوز نمی‌دانم.

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

『𝓓𝓲𝓵𝓪 』

درد رو دوست دارم، چون تنها چیزیه که از تو برام مونده؛

هر بار که سینه‌م می‌سوزه، حس می‌کنم هنوز یه جایی توی وجودم هستی.

هر وقت گلوم از بغض می‌سوزه، انگار صدای تو رو می‌شنوم که داری اسمم رو صدا می‌زنی

ولی وقتی پلک می‌زنم، فقط تاریکیه..

خاطره‌هات دیگه مثل عکس نیستن.. مثل زخم شدن.

زخمی که نمیخوام خوب شه

چون می‌ترسم اگه خوب بشه، دیگه حتی بهونه‌ای برای فکر کردن بهت نداشته باشم.

درد رو دوست دارم، چون وقتی همه‌چیز رفت، وقتی صداها خاموش شدن، وقتی اسمم رو هیچ‌کس صدا نزد؛

این درد بود که موند.

و حالا، همون درد تنها معشوق منه.

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

بعضی نبودها مثل رنگ بنفش‌اند؛

شکوه دارند، می‌درخشند، اما زهر آرامی را در جانت می‌ریزند.

می‌پوشی، می‌خندی، نقش بازی می‌کنی؛

اما آینه‌ها خوب بلدند رسوایت کنند، حقیقت مثل آینه‌ای ترک‌خورده، هر بار تو را به خودت برمی‌گرداند.

تو خیال کردی که جهان پر است از "من

که می‌شود عشق را از دکانِ دیگری خرید.

ولی حالا، در خلوتِ شب،

می‌فهمی هیچ کس بلد نیست جای زخم‌های مرا روی تنِ تو نوازش کند.

ببین چطور غرورت را در بنفشِ تیره غرق کردی.

من رفتم، و رنگ‌ها مردند؛

و هر چه به تن کردی،

تنها بویِ خالیِ من را پررنگ‌تر کرد،

و تنها ردّ من، مثل عطری جا مانده بر شالِ شب،

هنوز در مشامت می‌سوزد.

حالا بگو

آیا بنفش هنوز هم به تو می‌آید،

وقتی روحَت خاکستری‌تر از همیشه است؟

+واقعا نمیدونم چرا درسهام جلو نمیرن و من یه هفته بعد واقعنی انگار امتحان دارم..

به سرپرست خوابگاه هم زنگ زدم گفت از ۲۹ام یعنی دوشنبه بیاین اوکیه که من سشنبه صبح راهی تبریزم و باز همه چی قراره از سر گرفته شه بدون اینکه به رومون بیاریم این یه ماه چیا شد؟!

++ مائده هم پیام داد گفت دسترسیش به پنل بیان رو از دست داده متاسفانه 

+++شاید تموم اون دفعه‌هایی که زور زدم وب خودمو دنبال کنم و سعی می‌کردم خاموش دنبال کنم باگ داده نه؟ چون این حجم از دنبال کننده خاموش برای وبی که یه هفته‌ست زده شده و خیلیا هنوز ندارنش و نمی‌شناسنش منطقی نیست نه؟!

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

دیشب یکی از عجیب‌ترین شب‌هایی بود که سپری کردم، یه ترس عجیبی از روبه‌رو شدن با گذشته و احساساتی که از سر گذروندم و خاطراتی که سرکوبشون کردم بهم دست داده بود و واقعا هیچ پناهی برای خودم جز خواب پیدا نکردم و قضیه جایی جالب‌تر میشه که وقتی تو عالم خواب چشم‌هام رو باز کردم دقیقا همون چیزی که ازش می‌ترسیدم سرم اومده بود و شخصی که انقدر ازش فرار می‌کردم دقیقا با همون تکبر و نیشخندی که از دیدنش میترسیدم جلوم وایستاده بود و با غرور مخصوص خودش به چشم‌های ترسیده و فراریم نگاه می‌کرد و برخلاف من از چیزی نمیترسید و اتفاقا بیشتر جلو میومد و از شدت گرفتن ضربان قلب و ترسیدنم لذت میبرد و من فقط میخکوب شده بودم و بارها از خودم میپرسیدم که چرا دقیقا باید از بین ۳ مکانیسم عمل در مواجه با خطر و مشکل، یعنی  fight - flight - freeze  الان صرفا freeze بشم، چرا همیشه در مقابله این فرد جلو روم انقدر ناتوانم درحالی که همه منو به مانیای دیوونه و کله شقی که از پس همه چی بر میاد میدونن؟ چرا نمیتونم حتی توی خوابم هم از پس این فرد بربیام؟!

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

『𝑻𝒐 𝒇𝒐𝒍𝒅 𝒎𝒚 𝒘𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚 𝒄𝒂𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆』

✧Your last shining✧