آروم نگاهش رو روی نوشتههای حک شدهی تخته سنگ گذروند و به دستهای خالی از رُزش نگاه کرد و آروم گوشهی تختِ ابدی آرام گرفتهش نشست و نگاهش رو ازش گرفت.
-یادت میاد روزی رو که زنگ درش رو زدی و قلبت رو صدا زدی و آروم از لای در گفت قلبت اینجا نیست؟ تاریکی اطرافش رو گرفته بود و تو گفتی اشکالی نداره تا وقتی جوابم رو بده پشت در میشینم و صداش میزنم؛
یک روز و نصفی پشت در نشستی و هر دقیقه صداش زدی بدون اینکه جوابی بشنوی و در نهایت بعد از آخرین صدا زدن آروم در باز شد و کلمهی باورنکردنی "جانم" رو شنیدی..
بغض جلوی دم بعدیش رو گرفت و برای ثانیهای سرش رو پایین انداخت تا رد اشکش زیر موهایِ بلندش پناه بگیره.
-من..2853 روزه هر دقیقه صداش میزنم، بدون اینکه جوابی بشنوم بدون اینکه انتظار جوابی داشته باشم، بدون اینکه اهمیت بدم چشمهایِ نابینا نمیشنوه؛
من پشت در نشستم و صدا میزنم، بی اهمیت به اینکه کسی اونور در منتظر من نیست
با از دست دادن کنترل ریزش اشکهاش درون خودش مچاله شد و از ته دل زخمهاش رو به تن سرد سنگی تخت هدیه داد.
-من تموم این مدت داشتم پشت سر تو زندگی میکردم با این دید که من هستم تا ناتمامِ تو رو به اتمام برسونم، این چه طلسمی بود که باعث شد دلم بخواد یکبار هم شده فارغ از تو و خواستههات برای خودم زندگی کنم، برای خودم بجنگم و از قلب تو دست بکشم
نفسش رو آروم تقدیم هوای سرد بیرون کرد و با بستن چشمهاش زانوهای خمیدهاش رو صاف کرد و یکبار دیگه به نوشتههای روی سنگ خیره شد.
-تویی که انقدر آروم خوابیدی و خیالت راحته که همهی اینا یه خوابه و بیدار میشی، این منم که دارم کابوست رو زندگی میکنم؛
این منِ نفرین شده هستم که محکوم به زندگی بعد رویام
بیدار شو، بیدار شو و بهم بگو فقط یه توهم شیرین برای زنده موندن نبود..
روز اول: من با چیزهایی حرف میزنم که جوابی نمیدن.
چالشی از نوبادی و سولویگ قشنگ♡
+قرار نبود متن این باشه ولی خب شد دیگه..
++دارم از شدت فشار درسها روانی میشم و فکر میکنم وارد انزوا شدم باز و حتی بیانم نمیخواستم بیام و گفتم نه پست میخوام نه ارتباط نه چالش که با این چالش یجوری خودمو مجاب کردم از غارم بیام بیرون
به امید نور..✨️
- ۲۷ نظر
- ۲۵ دی ۰۴ ، ۰۰:۲۷
