وقتی به صفحهی 182 از جزوه کودکان با نیازهای ویژه رسیدم نمیدونم چیشد -شایدم میدونم چیشد ولی نمیخوام قبولش کنم- حس کردم برگشتم به امتحانات ترم سه وقتی لپ تاپ جلوم بود و موقع تایپ خلاصه ناخودآگاه یه اشک از گوشه چشمم سر میخورد و هر چقدر که پاکش میکردم هی بیشتر و بیشتر میشد و سعی میکردم بهش اهمیت ندم تا وقتی که آیشن بیاد و دستشو رو شونهم بذاره و بفهمم وقت شستن صورتمه
الانم دقیقا تو همون وضعیتی هستم که فکر میکردم ازش عبور کردم ولی باز خاطراتم زنجیرم کردن و دور گلوم پیچیدن و نفس کشیدن رو برام به یک امر دردناک تبدیل کردن
و همه اینا باعث شد یادم بیاد دختری رو که یه قسمت از موهای کوتاهش رو از پشت میبست، دختری که همیشه اشکهای منو شنید و نفس شد برام؛
- ۲۴ نظر
- ۱۲ بهمن ۰۴ ، ۰۲:۵۳
