『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

میو کفترا

پایانِ جنگی که فقط من در آن مُردم؛

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

19 بهمن 1403؛

از دلِ بی‌رحمت می‌گذرم و آن را می‌بوسم، مثل بوسیدنِ سنگی سرد که سال‌ها پیش از تپیدن انصراف داده است؛ بوسه‌ای نه از سرِ عشق، از سرِ فهمیدن. فهمیدنِ این‌که بعضی قلب‌ها مرهم نیستند، آیینه‌اند، و آدم وقتی زیاد در آن‌ها خیره می‌شود، آرام‌آرام خودش را گم می‌کند. من با تو جنگیدم، بی‌آن‌که بدانم جنگی که در آن التماس جای شمشیر را گرفته باشد، از همان ابتدا باخته است؛ جنگی که در آن هر قدمِ عقب‌نشینیِ تو، یک قدمِ فرسایشِ من بود.

سال‌ها ایستادم و خودم را قانع کردم که سکوتت عمق است، که سردی‌ات وقار است، که نخواستنت شکل دیگری از خواستن است. اسمِ کم‌توجهی را "آزادی" گذاشتم و اسمِ نبودنت را "صبر"، و نفهمیدم دارم در برهوتی دعا می‌خوانم که حتی پژواک هم ندارد. این جنگ نابرابر بود؛ شبیه روشن کردن شمعی زیر باران و امید داشتن به این‌که آسمان، برای یک‌بار هم که شده، دلش بسوزد.

من با دستان خالی جنگیدم، با امیدی که هر روز لاغرتر می‌شد و هنوز اسمش را عشق صدا می‌کردم. هر بار که عقب رفتی، من جلوتر سوختم؛ هر بار که سکوتت طولانی‌تر شد، من بلندتر فرو ریختم. زخم‌هایم حافظه دارند، نام تو را بلدند، حتی حالا که زبانم مدت‌هاست ساکت شده. من آرام‌آرام تحلیل رفتم، نه با یک ضربه، با هزار مکثِ کوچک، با هزار "عیبی ندارد" که روی هم تلنبار شد و از من سایه‌ای ساخت که خودش هم به زحمت خودش را به یاد می‌آورد.

جنگ من با تو تمام شد، نه با فریاد، نه با انتقام، بلکه درست همان‌جا که فهمیدم ادامه دادن فقط کش دادنِ درد است و من خسته‌تر از آنم که قهرمانِ زخمیِ قصه‌ی تو بمانم؛ درست شبیه شهری که بعد از سال‌ها محاصره، دروازه‌هایش را باز می‌کند چون دیگر کسی برای دفاع باقی نمانده. شمشیرم را زمین گذاشتم وقتی دیدم ادامه دادن دیگر شجاعت نیست، نوعی تعلیقِ دردناک است؛ معلق ماندن بین دوست داشتن و از دست دادنِ خودم. من چیزی را از دست ندادم که قبلاً مال من بوده باشد؛ من فقط توهمِ نجات را دفن کردم، همان امیدی که فکر می‌کردم راهِ رهایی‌ست و فهمیدم فقط تأخیرِ درد بود.

حالا لبخند می‌زنم، لبخندی که از شادی نیامده، از دوام آمده است؛ از اینکه آدم بعد از فرو ریختن، اگر زنده بماند، یاد می‌گیرد صاف بایستد. پشت این لبخند، شب‌هایی هست که هیچ‌کس صدای فروپاشی‌شان را نشنید، دعاهایی که به دیوار خوردند و برگشتند، و دلی که آن‌قدر خواست و خواست تا یاد گرفت خواستن همیشه فضیلت نیست. اندوه در من ته‌نشین شده، آرام و سنگین، مثل برفی که دیگر نمی‌بارد اما همه‌چیز را سرد نگه می‌دارد؛ باری که آن‌قدر حملش کرده‌ام که دیگر جزئی از ستون فقراتم شده.

چشمانت آزادند؛ آزاد مثل پرنده‌ای که هیچ‌وقت قفس را نفهمید. می‌توانند به هرچه می‌خواهند بخندند، به هر دستی تکیه بدهند، به هر رؤیایی ایمان بیاورند. من دیگر قابِ نگاهت نیستم، دیگر خودم را خرجِ اثباتِ دوست‌داشتن نمی‌کنم. سهمم را از رؤیای تو پس گرفته‌ام و با خودم دفن کرده‌ام، جایی که نور حتی جرأت نزدیک شدن هم ندارد، و از این میدان بیرون آمده‌ام، نه شکست‌خورده، نه پیروز، فقط خالی؛ خالی از امیدی که روزی فکر می‌کردم نجات است و فهمیدم فقط تأخیرِ درد بود.

می‌روم با قلبی که هنوز درد می‌کند اما دیگر نمی‌جنگد، با خاطراتی که هنوز نفس می‌کشند اما دیگر فرمان نمی‌دهند.من از صف انتظار کنار کشیده‌ام، بی‌اعتراض، بی‌نفرین، فقط با این آگاهی تلخ که بعضی جدایی‌ها انتخاب نیستند، نتیجه‌اند. من می‌روم با لبخندی که از درد آموخته چگونه نریزد، لبخندی که پشتش شهری فرو ریخته اما هنوز ایستاده است. دیگر چیزی در من نمانده که بخواهد صدایت بزند یا از نبودنت بترسد؛ اندوه آن‌قدر عمیق شده که شکل وقار گرفته و مرا از تو جدا کرده است.

 این پایان، پایانِ عشق نیست؛ پایانِ جنگی‌ست که در آن من هر روز می‌مُردم و تو حتی متوجه خون روی زمین نمی‌شدی.

 

;Merhamet bilmeyen kalbinden öpüyorum

,benim seninle olan savaşım bitti

.Gözlerin istediğine gülebilir

 

 
Sotto La Luna di Sorrento
Album

Magic Spirit
  • ۰۴/۱۱/۲۲
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

『𝑻𝒐 𝒇𝒐𝒍𝒅 𝒎𝒚 𝒘𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚 𝒄𝒂𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆』

✧recent comments✧