اولین خانم دبیر
با عرض سلام و شب بخیر به کفترای نازم؛
حقیقتش این روزا یکی از ارتباط گریزترین آدمی هستم که میتونین ببینیدش، از اونا که براتون دونه نمیریزه و حتی تلاش نمیکنه با سروصدا شمارو از سر راهش کنار بزنه، صرفا محو میشه
دلم میخواست پست بذارم ولی کامنتای جواب ندادهم باعث میشدن شرمنده بشم که انقدر خستهم، ولی در نهایت گفتم هی مانیا اینا کفترای خودتن، هرچقدرم حرکت بیشعورانهای باشه درک میکنن نه؟
و اولش خواستم یه دلنوشته پست کنم دیدم همش دارم از اینا پست میکنم بیخیال، دست و دلمم به خبرگزاریها نرفت در نهایت قسمت "سرگذشت" چشمک زد و یادم افتاد یکی دوتا از کفترای نازم گفته بودن بیشتر از خاطرات دبیر بودنت و دفترت بگو و برای همین امشب اینجام که یه قصهی تازه براتون بگم؛
"قصهی اولین دبیرِ خانم انجمن علمی دانشجویی روانشناسی دانشگاه تبریز "
ترم ۵ شروع شده بود و نمایندهی کلاسمون بعد از ۴ ترم کنار کشید و گفت نمیخواد نماینده باشه و کلاس ما بینماینده مونده بود و کم کم سروکلهی همکلاسیام تو پیوی من پیداشون میشد که مانیا تو نماینده شو و من تازه از کارم هم استعفا داده بودم و میخواستم یه نفسی تازه کنم چون واقعا دچار فرسودگی شده بودم و با قاطعیت به همه نه میگفتم، واقعا حوصلهی مسئولیت جدیدی که جز سگ دو زدن هم چیزی نصیبم نمیشه، نداشتم
از اونجایی که همه همکلاسیام هم تکنیکهای روانشناسی بلد بودن انواااع تکنیکهارو برای راضی کردن من به کار بردن که هر سری باعث خنده من میشد و منم با خنده ضد تکنیک میزدم و دست از پا درازتر برمیگشتن و خلاصه همه کنار کشیدن تا اینکه سر یه کلاسی یه استاد خیلی خیلی خیلیییی خفن به اسم دکتر خانجانی داریم که فوقالعادهست این بشر و خیلی هم کاریزماتیکه کل دانشکده ازش حساب میبرن
ایشون پرسیدن نماینده کلاس شما کیه؟ که همه ساکت شدن
منم دیدم همه ساکت شدن گفتم استاد نداریم، نماینده قبلی انصراف داده و کسی هم فعلا جاش نیومده
استاد: تو چرا نمیشی؟ از فردا تو نمایندهای
که من رسما اونجا خشکم زده بود و کل کلاس خندیدن و با لکنت اینطوری بودم که استاد..من..نه..
ولی کو جرعت رد کردن دستور خانجانی؟! فقط تونستم به همکلاسیام چشم ابرو بیام که باز بیاین سراغ من هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین!!
و ماستمالی کردم و یکی دیگه بالاخره نماینده شد و خیالم راحت شده بود که یکی از همکلاسیام ثنا اومد پیشم گفت ناهار کجایی؟ گفتم فلانجا گفت با من میای جلسه انجمن گفتم وای ثنا کی حوصله داره؟!
ثنا: من تنهایی معذب میشم مانیا توهم باید بیای، صرفا کنارم میشینی دیگه کار خاصی لازم نیست بکنی
منم در نهایت تسلیم شدم و باهاش رفتم و یه گوشه منو ثنا نشسته بودیم داشتیم غیب میکردیم که دیدیم دبیر قبلی با یکی از همکلاسیام دارن نزدیک ما میشن
دبیر قبلی گفت خانم فلانی؟
گفتم بله بفرمایید..
گفت شما به عنوان دبیر دورهی جدید از طرف اساتید و دانشجوها پیشنهاد داده شدین
من:.....
همکلاسیم: تنها کسی که درحال حاضر مناسبه تویی مانیا، انجمن تو وضعیت جالبی نیست و تو میتونی از انحصاری بودن درش بیاری، میدونم که روحیه مسئولیت پذیری که داری از پسش برمیاد
و منی که از مسئولیت نمایندگی در رفته بودم یهو همچین مسئولیتی بهم داده شده بود و واقعا داشتم پنیک میکردم و فقط گفتم تا فردا وقت بدین فکر کنم
و من شبش یه ثانیه هم چشم روهم نذاشتم و فقط داشتم فکر میکردم و در نهایت این مسئولیت بهم محول شد و تا به خودم نیومده کلییی کار سرم ریخت و من فقط میتونستم زورمو بزنم که زنده بمونم
و وقتی کلید دفتر رو بهم دادن با یه دفتر دنج و کوچیک و مردونه مواجه شدم
خیلی خشک و زشت بود برام و اصلا اون وایب روانشناسی لازم رو نمیداد که حس خوبی بخواد به بقیه بده و همه چیزش رو اعصابم بود و نمیتونستم هیچ ارتباطی باهاش برقرار کنم
شاید باورتون نشه ولی حتی با لوگوی انجمن هم مشکل داشتم و اینطوری بودم که واقعا یعنی کسی نبوده بگه این چیه؟! و فقط تند تند داشتم سعی میکردم روال کار و راه و چارههارو از دبیر قبلی یاد بگیرم و فشار زیادی روم بود
هیچوقت اون روزی رو یادم نمیره که از صبح تا عصر تو دانشگاه دوندگی داشتم سر کارهای اداری برنامهها و عصری هم باشگاه داشتم و وقتی رسیدم خوابگاه حالم خیلی خیلییی بد بود و فقط تونستم عین یه جسد بخوابم از شدت سردرد وحشتناک و حالت تهوع
از هم اتاقیام پرسیدم قرص حالت تهوع دارن؟ گفتن نه و یکیشون گفت وایسا آبلیمو بیارم برات بهترت میکنه
تا هم اتاقیم بره آب لیمو بیاره به مطهره پیام دادم قرص حالت تهوع داره؟ و یکم بعد با قرص اومد اتاقمون و وقتی دید نزدیکه از هوش برم اومد جلو و پرسید: آخرین وعده غذایی که خورده برای کی بوده؟ هم اتاقیام: شام دیشب مطهره هم آبلیمو رو از دست هم اتاقیم گرفت و گفت دارین چیکار میکنین؟!! این هم قندش هم فشارش افتاده آبلیمو بدین میمیره این باید یه چیزی بخوره
من: الان آبم بدی من بالا میارم
و خلاااصه به زور به خوردم دادن و بردنم درمونگاه تا به خودم اومدم، یعنی انقدر فشار روانی و جسمی و همه چیز روهم اومده بود
سرتون رو به درد نمیارم، گفته بودن باید یه جشن بزرگ معارفه بگیری تا از اعضای دورهی قبل تجلیل شه و اعضای دورهی جدید هم معرفی شه
و باید تالار دانشکده رو اوکی میکردم، مجری اوکی میکردم، مجوز میگرفتم، پکهای پذیرایی تدارک میدیدم، و باید به فکر چندتا برنامه فان هم وسط مراسم میبودم و برای هماهنگی با اعضا شونصدبار جلسه برگزار کردم
دقیقا سر جشن من اون سیستمی که قبلا تو اداره طرحهای انجمنهای دانشجویی رو تصویب میکرد روالش عوض شده بود و تشکیل نشد تا طرح من تصویب شه، رئیس دانشکده هم یه مرد چتری رو اعصاب بود که لج کرده بود میگفت من تالار به تو نمیدم باید امضای رئیس امور دانشجویی باشه و بفهمم طرحت تصویب شده
پک پذیرایی بهم نمیدادن و همه چیز من رو هوا بود و هر روز شده بود کارم برم اداره، بیام دانشکده، برم اداره، بیام دانشکده و مسافتی که دارم راجبش صحبت میکنم ۲۰ دقیقه پیاده رویه! واقعاااا خیلیی اذیتم میکردن گفتم اوکی خودم با پول خودم میرم پک پذیرایی یه ۵۰ تا میخرم دیگه کاریش نمیشه کرد ولی تالار رو جدا بهم نمیداد
فکر کنین رئیس و معاون امور دانشجویی کنار من بهش زنگ زد گفت آقاجان من تاییدش میکنم تو تالارو بده بخدا وقت نمیکنم امضا کنم ولی تایید میکنم!
این باز قبول نمیکرد!
کلی هم دبیر قبلی اومد باهاش صحبت کرد ولی قبول نکرد که نکرد..و من واقعاااا داشتم سکته میکردم
و این هفته هم دقیقا اون هفتهای بود که مطهره تصمیم گرفته بود با هیشکی لام تا کام حرف نزنه و من صبح تا شب تو دانشکده دنبال کارهام بودم و با اعصاب خرد و خسته برمیگشتم خوابگاه و توی صف تاب وایمیستادم تا تاب گیرم بیاد و مطهره رو بکشونم سمت تاب تا صحبت کنیم
خلاصه صبحا رئیس دانشکده اشک منو درمیاورد، شبا مطهره و رسما همه مرزهای فروپاشی روانی رو از سر گذروندم و اونقدری از دستش اعصابم خرد شده بود که حتی وقتی مطهره اوکی شد باز من کسی بودم که رو نمیدادم و اونم مثل یه پسر بچه که دنبال توجه مامانشه همش منتظر بود ببینه کی تو چشماش نگاه میکنم
تا اینکه شب قبل مراسم من کت و شلوارم رو رفتم از خشکشویی تحویل گرفتم و رفتم ناخنهامم ژلیش کردم و استایل جدیدم رو با ذوق پوشیدم و رفتم اتاق مطهره اینا و انقدری ذوق زده شده بودم که حواسم نبود من باهاش الان قهرم و با ذوق رفتم ناخنهام و استایلم رو نشونش دادم و گفتم ببیننن برای جشن فردا چطوره؟
و مطهره هول کرده بود بچهم و نمیدونست چی بگه و فقط نشست به قولی تعریف و تمجید کرد که نشستم کنار تختش و شروع کردم به غر زدن، از کارها، از رئیس دانشکده، از تالار، از پذیرایی، از سخنرانی..و برق رو تو چشمای مطهره میتونستم ببینم چون وقتی من میشینم غر میزنم و برون ریزی میکنم یعنی بخشیدمت و الان همه چی اوکیه و حتی متن سخنرانیم رو نشونش دادم و کلی تعریف کرد و گفت شبیه کاپوچینو شدی و همشون رو به جشن فردام دعوت کردم و قرار شد همشون بیان
درحالی که هنوز نمیدونستم تالار میدن بهم یا نه! دقت میکنین شب قبل مراسممه و همه جا اعلامیه زدم و دعوت نامه به اساتید فرستادم ولی هنوز تالار بهم ندادن:)
سیستم اداری ایران عالیه!!
اون شب با کلی مردن و زنده شدن صبح شد و من به خودم قول دادم بهترین روز زندگیم بشه و با کلی روحیه پاشدم میکاپ کردم و لباسامو پوشیدم و آماده شدم تا اون روز رو روز خودم بکنمش!
اولش رفتم اداره و مطمئن شدم از امضای رئیس و زنگ زدم به دبیر قبلی گفتم برو سراغ اون چتری بدردنخور بگو سیستمش رو باز کنه و با فرونتال معیبوش امضا رو ببینه
و بعد از اینکه رئیس دانشکدهمون امضا و مجوز رو دید گفته بود اوکیه و من قبل از اینکه از اداره برم منشی هول رئیس امور دانشجویی گفت راستی پکهای پذیراییتون اوکی شد؟
و یادم افتاد دبیر قبلی حرف زده بود و گفته بودن نه و ماهم ماشین نداشتیم بریم از بیرون بخریم و یه نگاه به مرده کردم و با خودم گفتم وقتی دو هفتهست پدر منو درآوردین وقتشه منم تکنیکهامو روتون اجرا کنم..
و گفتم نه..گفتن وقت نمیشه و دیره و جور نمیشه ولی آقای دکتر خودشون تاییدش رو داده بودن!
و با چندتا مکالمه دیگه دیدم مرده میپرسه چندتا میخواستین؟
من: ۱۵۰تا.. ( باید زیاد بگین تا حداقل کم کم ۵۰ تا بهتون بدن)
و دیدم یهو ۱۰۰ تا پک پذیرایی جلوم گذاشتن و گفتن خدمت شماD;
تازه کلی هم عذرخواهی کردن که نتونستن ۱۵۰ تا جور کنن و منم با کمال فروتنی گفتم اشکالی نداره با همین سر میکنم
و من با لبخند پیروزمندانه به جعبهها نگاه میکردم ولی دست تنها بودم و نمیدونستم چطور اینهمه رو تا دانشکده ببرم
و زنگ زدم به اعضای پسر انجمن و وقتی سروکله یکیشون پیدا شد براش آژانس گرفتم و با جعبهها سوارش کردم و خودم کرایه رو حساب کردم و گفتم تو برو اونجا بقیه ازت تحویل میگیرن
پسره: تو نمیای یعنی؟
من: نه هنوز کلی کارم مونده
و با یه وایب شوگرمامی طوری پسرم رو راهی کردم و برگشتم اداره تا بقیه خرده حسابهای روانی این هفتهم رو برسم!
و بعدش برگشتم دانشکده دیدم رئیس دانشکده با یه لبخند منزجر کنندهای اومد سمتم و گفت دخترم دیدی همه چی اوکی شد! من که نگفتم تالا نمیدم گفتم امضارو میخوام
و من فقط تونستم با حرص لبخند بزنم، من از سه هفته پیش به همه گفتم و همه اوکی دادن درحالی که تالار رو ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه همون روزی که ساعت ۱۲ مراسمم شروع میشد بهم دادن!!
حتی مجری که قرار بود بیاد دو روز قبل مراسمم گفت سرماخورده و صداش گرفته و نمیتونه بیاد و مجبور شدم یه نفر جدید از دوستام با کلی بدبختی جایگزینش کنم و وای کفترا فقط وااای!
خلاصه مراسم شروع شد و صندلی اساتید همشوووون پر شد! که یکی ازبزرگترین افتخارات من بود که تمام اساتیدی که دعوت نامه فرستاده بودم همشون اومده بودن جز اونایی که تبریز نبودن اون روز، حتی دکتر خانجانی که هیچوقت تو همچین مراسماتی نمیان ولی اومدن و گفتن فقط بخاطر تو که همه برگاشون ریخته بود
سخنرانیها شروع شد و وقت سخترانی رئیس دانشکده یعنی همون چتری فرونتال معیوب رسید..
خواست مثلا از حسنات بودن توی انجمن رو بگه و تو حرفاش یهو گفت مثلا فکر کنین این دبیر جدید کیه؟ همون دختره..اسمش چیه؟
بین اون همه دانشجو و استاد با تحقیر اینو گفت و تا من برم جلو بگم دیدم همه استادا و دانشجوها اسممو داد زدن و کنار کشیدم و مرده ادامه داد آره خانم فلانی، کلی زور زد منو راضی کنه تا بهش تالارو بدم ولی ندادم! اما آقای فلانی (دبیر قبلی) با دوتا حرف تونست منو راضی کنه، یعنی انقدر توی این مسیر پخته میشین
و دبیر قبلی قرمزززز شده بود و همه استادا اخم کرده بودن و دانشجوها با نگرانی منو نگاه میکردن ببینن حالم خوبه؟ چون خیلی بدددد تخریبم کرد بین جمعیت و من فقط یه گوشه وایستاده بودم و میخندیدم، با یه حرف آره؟! من یه هفته سگ دو زدم امضا رو بگیرم تا تالارو بدی عوضی..
خلاصه داشتم حرصی میخندیدم که خانجانی که کنارم بود برگشت سمتم و دیدم با خنده بهم چشمک میزنه و یطوری که آروم باش کی به این مردتیکه اهمیت میده آخه نگاهم کرد و منم متقابلا لبخند زدم
و دبیر قبلی با صورت قرمز از عصبانیت اومد پیشم و گفت مانیا چطور میخندی؟
من: آروم باش پسر الان دلم به حال تو میسوزه که همچین آدمی تعریفت کرده وگرنه من اوکیم
و بعد از مرده نوبت سخنرانی من رسید..
که هرچی تو چنته داشتم ریختم وسط و یکی از بهترین سخنرانیهای عمرم بود واقعا و بعد از تموم شدنش همه استادها سرپا وایستادن تا تشویقم کنن و حتی استادهایی که گفته بودن فلان ساعت باید برن بخاطر ارزش دادن به سخنرانی من در قبال ریدمان رئیس دانشکدهمون تا تهش نشستن
واقعا نمیدونم چرا عکاس یه عکس درست حسابی از من نگرفته واقعا.. تو همشون دهنم بازه
خلاصه اون مراسم با تماااام اعصاب خردیهاش تموم شد و اتفاقاتی که در حین مراسم افتاد مثلا دعوای استادها باهم و کلی چیز دیگه باعث شد به یکی از سخت ترین و قشنگترین و بدترین روزای زندگیم تبدیل بشه همه چی قاطی پاتی بود
بعد از مراسم من کلاس معارف داشتم که واقعا وسطاش از کلاس زدم بیرون و رفتم یه گوشه تا تونستم گریه کردم تا خالی شم و حتی وقتی برگشتیم خوابگاه دیدم یکی داره در میزنه ولی اهمیت ندادم که دیدم درو داره میشکونه باز کردم دیدم مطهره برام نوشابه خریده (من عاشق نوشابهم) و فقط تونستم ازش تشکر کنم و منی که روانی نوشابهم دو روز بعدش خوردمش!
مطهره گفتم یادم افتاد
دوستان عزیز عکاسم وسط اونهمه عکس هم ول کن ما نبودن و شیمی بین من و بانو رو هم ثبت کردنD:
برین واقعا دنبال کسی بگردین که وسط مراسم گندهش و بین اونهمههه کاری که سرش ریخته هم میاد پیش شما همش و حواسش بهتون هست، خدا منو براش نگه داره انشالله D:
ها کجا بودم؟ چقدر این پست طولانی شد..
من نمیتونستم خوابگاه رو تحمل کنم و رفتم سینما تنهایی و بین اونهمه فیلم " زن و بچه" رو انتخاب کردم یعنی دهنم سرویس!
کل ۳ ساعت فیلم رو نشستم زار زدم باهاش گریه کردم.. مثلا قرار بود سینما حال و هوای منو عوض کنه!
به هر طریقی بود اون روزای سخت گذشت و بعد از گذاشتنش اولین اقدام من برای دفترم گذاشتن گل مهتاب بود که برای تولدم خریده بود
این گل یه نماد خیلی بزرگی شد و همه عاشقش شده بودن برای واقعی و هرکی میومد اتاق میدیدش حالش عوض میشد و میگفت وقتی یه زن وارد یه جایی میشه:
و تغییرات بعدی که دادم متاسفانه عکسشو نگرفتم هروقت برگشتم تبریز عکسشو نشونتون میدم:>
خلاصه اون روز سخت گذشت و من هر روز قویتر شدم و راحت مراسمات رو هندل میکردم و با انجمنها و نهادهای دیگه همکاری کردم
حتی تو سینمای دانشگاه تحلیل انیمیشن هم برگزار کردم و خیلی خیلی خیلی کارهای دیگه
متاسفانه این مجازی شدنه دست و بالم رو بسته و برای همین اعصابم خرده وگرنه برنامههای زیادی داشتم و دارم
حتی استارت پادکست روانشناسی دانشگاه رو هم زدم
و وقتی نگاه میکنم به مسیری که اومدم واقعا به زن بودنم افتخار میکنم، امیدوارم تا تهش هم خانومیها بیان و پخت و پز کنن:)
پست طولانی شد و میخوام قصه رو تمومش کنم کفترام
شب خوبی رو براتون آرزو میکنم♡
- ۰۴/۱۱/۲۷







کامنتای قبلی جواب داده خواهد شد از درک و صبوریتون خیلی ممنونم🙌🏻