『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

منظورتون مادام؟

میو کفترا

اولین خانم دبیر

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۰۹ ق.ظ

با عرض سلام و شب بخیر به کفترای نازم؛

حقیقتش این روزا یکی از ارتباط گریزترین آدمی هستم که میتونین ببینیدش، از اونا که براتون دونه نمیریزه و حتی تلاش نمیکنه با سروصدا شمارو از سر راهش کنار بزنه، صرفا محو میشه

دلم میخواست پست بذارم ولی کامنتای جواب نداده‌‌م باعث میشدن شرمنده بشم که انقدر خسته‌م، ولی در نهایت گفتم هی مانیا اینا کفترای خودتن، هرچقدرم حرکت بیشعورانه‌ای باشه درک میکنن نه؟

و اولش خواستم یه دلنوشته پست کنم دیدم همش دارم از اینا پست میکنم بیخیال، دست و دلمم به خبرگزاری‌ها نرفت در نهایت قسمت "سرگذشت" چشمک زد و یادم افتاد یکی دوتا از کفترای نازم گفته بودن بیشتر از خاطرات دبیر بودنت و دفترت بگو و برای همین امشب اینجام که یه قصه‌ی تازه براتون بگم؛

"قصه‌ی اولین دبیرِ خانم انجمن علمی دانشجویی روانشناسی دانشگاه تبریز "

ترم ۵ شروع شده بود و نماینده‌ی کلاسمون بعد از ۴ ترم کنار کشید و گفت نمیخواد نماینده باشه و کلاس ما بی‌نماینده مونده بود و کم کم سروکله‌ی همکلاسیام تو پیوی من پیداشون میشد که مانیا تو نماینده شو و من تازه از کارم هم استعفا داده بودم و میخواستم یه نفسی تازه کنم چون واقعا دچار فرسودگی شده بودم و با قاطعیت به همه نه میگفتم، واقعا حوصله‌ی مسئولیت جدیدی که جز سگ دو زدن هم چیزی نصیبم نمیشه، نداشتم

از اونجایی که همه همکلاسیام هم تکنیک‌های روانشناسی بلد بودن انواااع تکنیک‌هارو برای راضی کردن من به کار بردن که هر سری باعث خنده من میشد و منم با خنده ضد تکنیک میزدم و دست از پا درازتر برمیگشتن و خلاصه همه کنار کشیدن تا اینکه سر یه کلاسی یه استاد خیلی خیلی خیلیییی خفن به اسم دکتر خانجانی داریم که فوقالعاده‌ست این بشر و خیلی هم کاریزماتیکه کل دانشکده ازش حساب میبرن

ایشون پرسیدن نماینده کلاس شما کیه؟ که همه ساکت شدن

منم دیدم همه ساکت شدن گفتم استاد نداریم، نماینده قبلی انصراف داده و کسی هم فعلا جاش نیومده

استاد: تو چرا نمیشی؟ از فردا تو نماینده‌ای 

که من رسما اونجا خشکم زده بود و کل کلاس خندیدن و با لکنت اینطوری بودم که استاد..من..نه..

ولی کو جرعت رد کردن دستور خانجانی؟! فقط تونستم به همکلاسیام چشم ابرو بیام که باز بیاین سراغ من هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین!!

و ماستمالی کردم و یکی دیگه بالاخره نماینده شد و خیالم راحت شده بود که یکی از همکلاسیام ثنا اومد پیشم گفت ناهار کجایی؟ گفتم فلانجا گفت با من میای جلسه انجمن گفتم وای ثنا کی حوصله داره؟!

ثنا: من تنهایی معذب میشم مانیا توهم باید بیای، صرفا کنارم میشینی دیگه کار خاصی لازم نیست بکنی

منم در نهایت تسلیم شدم و باهاش رفتم و یه گوشه منو ثنا نشسته بودیم داشتیم غیب میکردیم که دیدیم دبیر قبلی با یکی از همکلاسیام دارن نزدیک ما میشن

دبیر قبلی گفت خانم فلانی؟

گفتم بله بفرمایید..

گفت شما به عنوان دبیر دوره‌ی جدید از طرف اساتید و دانشجوها پیشنهاد داده شدین

من:.....

همکلاسیم: تنها کسی که درحال حاضر مناسبه تویی مانیا، انجمن تو وضعیت جالبی نیست و تو میتونی از انحصاری بودن درش بیاری، میدونم که روحیه مسئولیت پذیری که داری از پسش برمیاد

و منی که از مسئولیت نمایندگی در رفته بودم یهو همچین مسئولیتی بهم داده شده بود و واقعا داشتم پنیک میکردم و فقط گفتم تا فردا وقت بدین فکر کنم

و من شبش یه ثانیه هم چشم روهم نذاشتم و فقط داشتم فکر میکردم و در نهایت این مسئولیت بهم محول شد و تا به خودم نیومده کلییی کار سرم ریخت و من فقط میتونستم زورمو بزنم که زنده بمونم

و وقتی کلید دفتر رو بهم دادن با یه دفتر دنج و کوچیک و مردونه مواجه شدم

خیلی خشک و زشت بود برام و اصلا اون وایب روانشناسی لازم رو نمیداد که حس خوبی بخواد به بقیه بده و همه چیزش رو اعصابم بود و نمیتونستم هیچ ارتباطی باهاش برقرار کنم

شاید باورتون نشه ولی حتی با لوگوی انجمن هم مشکل داشتم و اینطوری بودم که واقعا یعنی کسی نبوده بگه این چیه؟! و فقط تند تند داشتم سعی میکردم روال کار و راه و چاره‌هارو از دبیر قبلی یاد بگیرم و فشار زیادی روم بود

هیچوقت اون روزی رو یادم نمیره که از صبح تا عصر تو دانشگاه دوندگی داشتم سر کارهای اداری برنامه‌ها و عصری هم باشگاه داشتم و وقتی رسیدم خوابگاه حالم خیلی خیلییی بد بود و فقط تونستم عین یه جسد بخوابم از شدت سردرد وحشتناک و حالت تهوع

از هم اتاقیام پرسیدم قرص حالت تهوع دارن؟ گفتن نه و یکیشون گفت وایسا آبلیمو بیارم برات بهترت میکنه

تا هم اتاقیم بره آب لیمو بیاره به مطهره پیام دادم قرص حالت تهوع داره؟ و یکم بعد با قرص اومد اتاقمون و وقتی دید نزدیکه از هوش برم اومد جلو و پرسید: آخرین وعده غذایی که خورده برای کی بوده؟ هم اتاقیام: شام دیشب مطهره هم آبلیمو رو از دست هم اتاقیم گرفت و گفت دارین چیکار میکنین؟!! این هم قندش هم فشارش افتاده آبلیمو بدین میمیره این باید یه چیزی بخوره

من: الان آبم بدی من بالا میارم

و خلاااصه به زور به خوردم دادن و بردنم درمونگاه تا به خودم اومدم، یعنی انقدر فشار روانی و جسمی و همه چیز روهم اومده بود

سرتون رو به درد نمیارم، گفته بودن باید یه جشن بزرگ معارفه بگیری تا از اعضای دوره‌ی قبل تجلیل شه و اعضای دوره‌ی جدید هم معرفی شه

و باید تالار دانشکده رو اوکی میکردم، مجری اوکی میکردم، مجوز میگرفتم، پک‌های پذیرایی تدارک میدیدم، و باید به فکر چندتا برنامه فان هم وسط مراسم میبودم و برای هماهنگی با اعضا شونصدبار جلسه برگزار کردم

دقیقا سر جشن من اون سیستمی که قبلا تو اداره طرح‌های انجمن‌های دانشجویی رو تصویب میکرد روالش عوض شده بود و تشکیل نشد تا طرح من تصویب شه، رئیس دانشکده هم یه مرد چتری رو اعصاب بود که لج کرده بود میگفت من تالار به تو نمیدم باید امضای رئیس امور دانشجویی باشه و بفهمم طرحت تصویب شده

پک پذیرایی بهم نمیدادن و همه چیز من رو هوا بود و هر روز شده بود کارم برم اداره، بیام دانشکده، برم اداره، بیام دانشکده و مسافتی که دارم راجبش صحبت میکنم ۲۰ دقیقه پیاده رویه! واقعاااا خیلیی اذیتم میکردن گفتم اوکی خودم با پول خودم میرم پک پذیرایی یه ۵۰ تا میخرم دیگه کاریش نمیشه کرد ولی تالار رو جدا بهم نمیداد

فکر کنین رئیس و معاون امور دانشجویی کنار من بهش زنگ زد گفت آقاجان من تاییدش میکنم تو تالارو بده بخدا وقت نمیکنم امضا کنم ولی تایید میکنم!

این باز قبول نمیکرد!

کلی هم دبیر قبلی اومد باهاش صحبت کرد ولی قبول نکرد که نکرد..و من واقعاااا داشتم سکته میکردم

و این هفته هم دقیقا اون هفته‌ای بود که مطهره تصمیم گرفته بود با هیشکی لام تا کام حرف نزنه و من صبح تا شب تو دانشکده دنبال کارهام بودم و با اعصاب خرد و خسته برمیگشتم خوابگاه و توی صف تاب وایمیستادم تا تاب گیرم بیاد و مطهره رو بکشونم سمت تاب تا صحبت کنیم

خلاصه صبحا رئیس دانشکده اشک منو درمیاورد، شبا مطهره و رسما همه مرزهای فروپاشی روانی رو از سر گذروندم و اونقدری از دستش اعصابم خرد شده بود که حتی وقتی مطهره اوکی شد باز من کسی بودم که رو نمیدادم و اونم مثل یه پسر بچه که دنبال توجه مامانشه همش منتظر بود ببینه کی تو چشماش نگاه میکنم

تا اینکه شب قبل مراسم من کت و شلوارم رو رفتم از خشکشویی تحویل گرفتم و رفتم ناخن‌هامم ژلیش کردم و استایل جدیدم رو با ذوق پوشیدم و رفتم اتاق مطهره اینا و انقدری ذوق زده شده بودم که حواسم نبود من باهاش الان قهرم و با ذوق رفتم ناخن‌هام و استایلم رو نشونش دادم و گفتم ببیننن برای جشن فردا چطوره؟

و مطهره هول کرده بود بچه‌م و نمیدونست چی بگه و فقط نشست به قولی تعریف و تمجید کرد که نشستم کنار تختش و شروع کردم به غر زدن، از کارها، از رئیس دانشکده، از تالار، از پذیرایی، از سخنرانی..و برق رو تو چشمای مطهره میتونستم ببینم چون وقتی من میشینم غر میزنم و برون ریزی میکنم یعنی بخشیدمت و الان همه چی اوکیه و حتی متن سخنرانیم رو نشونش دادم و کلی تعریف کرد و گفت شبیه کاپوچینو شدی و همشون رو به جشن فردام دعوت کردم و قرار شد همشون بیان

درحالی که هنوز نمیدونستم تالار میدن بهم یا نه! دقت میکنین شب قبل مراسممه و همه جا اعلامیه زدم و دعوت نامه به اساتید فرستادم ولی هنوز تالار بهم ندادن:)

سیستم اداری ایران عالیه!!

اون شب با کلی مردن و زنده شدن صبح شد و من به خودم قول دادم بهترین روز زندگیم بشه و با کلی روحیه پاشدم میکاپ کردم و لباسامو پوشیدم و آماده شدم تا اون روز رو روز خودم بکنمش!

اولش رفتم اداره و مطمئن شدم از امضای رئیس و زنگ زدم به دبیر قبلی گفتم برو سراغ اون چتری بدردنخور بگو سیستمش رو باز کنه و با فرونتال معیبوش امضا رو ببینه

و بعد از اینکه رئیس دانشکده‌مون امضا و مجوز رو دید گفته بود اوکیه و من قبل از اینکه از اداره برم منشی هول رئیس امور دانشجویی گفت راستی پک‌های پذیراییتون اوکی شد؟

و یادم افتاد دبیر قبلی حرف زده بود و گفته بودن نه و ماهم ماشین نداشتیم بریم از بیرون بخریم و یه نگاه به مرده کردم و با خودم گفتم وقتی دو هفته‌ست پدر منو درآوردین وقتشه منم تکنیک‌هامو روتون اجرا کنم..

و گفتم نه..گفتن وقت نمیشه و دیره و جور نمیشه ولی آقای دکتر خودشون تاییدش رو داده بودن!

و با چندتا مکالمه دیگه دیدم مرده میپرسه چندتا میخواستین؟

من: ۱۵۰تا.. ( باید زیاد بگین تا حداقل کم کم ۵۰ تا بهتون بدن)

و دیدم یهو ۱۰۰ تا پک پذیرایی جلوم گذاشتن و گفتن خدمت شماD;

تازه کلی هم عذرخواهی کردن که نتونستن ۱۵۰ تا جور کنن و منم با کمال فروتنی گفتم اشکالی نداره با همین سر میکنم

و من با لبخند پیروزمندانه به جعبه‌ها نگاه میکردم ولی دست تنها بودم و نمیدونستم چطور اینهمه رو تا دانشکده ببرم

و زنگ زدم به اعضای پسر انجمن و وقتی سروکله یکیشون پیدا شد براش آژانس گرفتم و با جعبه‌ها سوارش کردم و خودم کرایه رو حساب کردم و گفتم تو برو اونجا بقیه ازت تحویل میگیرن

پسره: تو نمیای یعنی؟

من: نه هنوز کلی کارم مونده

و با یه وایب شوگرمامی طوری پسرم رو راهی کردم و برگشتم اداره تا بقیه خرده حساب‌های روانی این هفته‌م رو برسم!

و بعدش برگشتم دانشکده دیدم رئیس دانشکده با یه لبخند منزجر کننده‌ای اومد سمتم و گفت دخترم دیدی همه چی اوکی شد! من که نگفتم تالا نمیدم گفتم امضارو میخوام

و من فقط تونستم با حرص لبخند بزنم، من از سه هفته پیش به همه گفتم و همه اوکی دادن درحالی که تالار رو ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه همون روزی که ساعت ۱۲ مراسمم شروع میشد بهم دادن!!

حتی مجری که قرار بود بیاد دو روز قبل مراسمم گفت سرماخورده و صداش گرفته و نمیتونه بیاد و مجبور شدم یه نفر جدید از دوستام با کلی بدبختی جایگزینش کنم و وای کفترا فقط وااای!

خلاصه مراسم شروع شد و صندلی اساتید همشوووون پر شد! که یکی از‌بزرگترین افتخارات من بود که تمام اساتیدی که دعوت نامه فرستاده بودم همشون اومده بودن جز اونایی که تبریز نبودن اون روز، حتی دکتر خانجانی که هیچوقت تو همچین مراسماتی نمیان ولی اومدن و گفتن فقط بخاطر تو که همه برگاشون ریخته بود

سخنرانی‌ها شروع شد و وقت سخترانی رئیس دانشکده یعنی همون چتری فرونتال معیوب رسید..

خواست مثلا از حسنات بودن توی انجمن رو بگه و تو حرفاش یهو گفت مثلا فکر کنین این دبیر جدید کیه؟ همون دختره..اسمش چیه؟ 

بین اون همه دانشجو و استاد با تحقیر اینو گفت و تا من برم جلو بگم دیدم همه استادا و دانشجوها اسممو داد زدن و کنار کشیدم و مرده ادامه داد آره خانم فلانی، کلی زور زد منو راضی کنه تا بهش تالارو بدم ولی ندادم! اما آقای فلانی (دبیر قبلی) با دوتا حرف تونست منو راضی کنه، یعنی انقدر توی این مسیر پخته میشین

و دبیر قبلی قرمزززز شده بود و همه استادا اخم کرده بودن و دانشجوها با نگرانی منو نگاه میکردن ببینن حالم خوبه؟ چون خیلی بدددد تخریبم کرد بین جمعیت و من فقط یه گوشه وایستاده بودم و میخندیدم، با یه حرف آره؟! من یه هفته سگ دو زدم امضا رو بگیرم تا تالارو بدی عوضی..

خلاصه داشتم حرصی میخندیدم که خانجانی که کنارم بود برگشت سمتم و دیدم با خنده بهم چشمک میزنه و یطوری که آروم باش کی به این مردتیکه اهمیت میده آخه نگاهم کرد و منم متقابلا لبخند زدم

و دبیر قبلی با صورت قرمز از عصبانیت اومد پیشم و گفت مانیا چطور میخندی؟

من: آروم باش پسر الان دلم به حال تو میسوزه که همچین آدمی تعریفت کرده وگرنه من اوکیم

و بعد از مرده نوبت سخنرانی من رسید..

که هرچی تو چنته داشتم ریختم وسط و یکی از بهترین سخنرانی‌های عمرم بود واقعا و بعد از تموم شدنش همه استادها سرپا وایستادن تا تشویقم کنن و حتی استادهایی که گفته بودن فلان ساعت باید برن بخاطر ارزش دادن به سخنرانی من در قبال ریدمان رئیس دانشکده‌مون تا تهش نشستن

واقعا نمیدونم چرا عکاس یه عکس درست حسابی از من نگرفته واقعا.. تو همشون دهنم بازه

خلاصه اون مراسم با تماااام اعصاب خردی‌هاش تموم شد و اتفاقاتی که در حین مراسم افتاد مثلا دعوای استادها باهم و کلی چیز دیگه باعث شد به یکی از سخت ترین و قشنگترین و بدترین روزای زندگیم تبدیل بشه همه چی قاطی پاتی بود

بعد از مراسم من کلاس معارف داشتم که واقعا وسطاش از کلاس زدم بیرون و رفتم یه گوشه تا تونستم گریه کردم تا خالی شم و حتی وقتی برگشتیم خوابگاه دیدم یکی داره در میزنه ولی اهمیت ندادم که دیدم درو داره میشکونه باز کردم دیدم مطهره برام نوشابه خریده (من عاشق نوشابه‌م) و فقط تونستم ازش تشکر کنم و منی که روانی نوشابه‌م دو روز بعدش خوردمش!

مطهره گفتم یادم افتاد

دوستان عزیز عکاسم وسط اونهمه عکس هم ول کن ما نبودن و شیمی بین من و بانو رو هم ثبت کردنD:

برین واقعا دنبال کسی بگردین که وسط مراسم گنده‌ش و بین اونهمههه کاری که سرش ریخته هم میاد پیش شما همش و حواسش بهتون هست، خدا منو براش نگه داره انشالله D:

ها کجا بودم؟ چقدر این پست طولانی شد..

من نمیتونستم خوابگاه رو تحمل کنم و رفتم سینما تنهایی و بین اونهمه فیلم " زن و بچه" رو انتخاب کردم یعنی دهنم سرویس!

کل ۳ ساعت فیلم رو نشستم زار زدم باهاش گریه کردم.. مثلا قرار بود سینما حال و هوای منو عوض کنه!

به هر طریقی بود اون روزای سخت گذشت و بعد از گذاشتنش اولین اقدام من برای دفترم گذاشتن  گل مهتاب بود که برای تولدم خریده بود

این گل یه نماد خیلی بزرگی شد و همه عاشقش شده بودن برای واقعی و هرکی میومد اتاق میدیدش حالش عوض میشد و میگفت وقتی یه زن وارد یه جایی میشه:

و تغییرات بعدی که دادم متاسفانه عکسشو نگرفتم هروقت برگشتم تبریز عکسشو نشونتون میدم:>

خلاصه اون روز سخت گذشت و من هر روز قوی‌تر شدم و راحت مراسمات رو هندل میکردم و با انجمن‌ها و نهادهای دیگه همکاری کردم

حتی تو سینمای دانشگاه تحلیل انیمیشن هم برگزار کردم و خیلی خیلی خیلی کارهای دیگه

متاسفانه این مجازی شدنه دست و بالم رو بسته و برای همین اعصابم خرده وگرنه برنامه‌های زیادی داشتم و دارم

حتی استارت پادکست روانشناسی دانشگاه رو هم زدم

و وقتی نگاه میکنم به مسیری که اومدم واقعا به زن بودنم افتخار میکنم، امیدوارم تا تهش هم خانومی‌ها بیان و پخت و پز کنن:)

پست طولانی شد و میخوام قصه رو تمومش کنم کفترام

شب خوبی رو براتون آرزو میکنم♡

  • ۰۴/۱۱/۲۷
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱

نظرات (۳۴)

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • کامنتای قبلی جواب داده خواهد شد از درک و صبوریتون خیلی ممنونم🙌🏻

    بوس برای تو🦋

    پاسخ:
    * بوسیدن گونه‌ت
    امشب یادم رفته بود
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • قراره تو انتخاب واحد یکی از ریسکی‌ترین کارهای زندگیم رو بکنم

    از ترم ۶ واحد کمتر برمیدارم که به جای ۷ ترم، تو ۸ ترم تمومش کنم و وقت مازادم رو برم سرکار..TT

    پاسخ:
    وای من جدی جدی سال بعد کنکور دارم نمیخوامTT
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • حس یجوری داره که عکسمم پست کردم ولی کیه که اهمیت بده واقعا

    پاسخ:
    حجاب اسلامی رعایت شده😔

    افتخار افتخار افتخار

    لایق لایق لایق

    پاسخ:
    الان ذوب میشم نفرماییدTT
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • کفترام شاید باورتون نشه ولی دفترم قبلا آشپزخونه بوده که حتی ترکیده و یه قسمت از سقفش هنوزم سیاهه از آثار ترکیدنش😂😭

    پاسخ:
    هرکی میاد دفترم
    من:
    میدونستی اینجا ترکیده؟D:

    مادر اسلی می‌کند🔥

    ما که برات رو زانوییم

    پاسخ:
    خجالتم میدین من خودم خاک روی زانوهای شما هستم بانو

    چقدر تو اون سخنرانی جوجه و نانای هستی وای مادر خوشگل و جذابم😭🔥

    پاسخ:
    متاسفانه بله جوجه دیده میشدم ولی حرفام جوجه‌ای نبود😭
    خوشگلی از خودتهههه
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • دوستان اسم یکی رو کنار ساختمون نیمه کاره بدین گویا جوابه

    منو آیشن چند روز پیش رفته بودیم اونجا و اتفاقی اسم یکی رو آوردیم و الان نوتیف آیشن رو دارم میبینم که داره میگه اون فرد بهش پیام داده و برگشته سبحان الله XDD

    پاسخ:
    از این تریبون اعلام میدارم عاشق بانو آیشن هستیم🙌🏻

    پادکست روانشناسی داریممممممم

    پاسخ:
    آرههههههه تازه ۴ شماره هم نشریه‌های خفن که مامان مدیر مسئولشه🥂✨️

    کرمی خیلی بهت میاد. 😭😭😭 انگار دنت بیسکوییت می‌شی

    پاسخ:
    خوشم میاد همه به یه چیزی شبیه میکنین
    سوگلم میگفت نسکافه
    پیمار میگفت پنکیک😭😭😭

    آخه چطور اینقدر جیگرییییییی

    پاسخ:
    جیگری مثل شما داره میبینه خب
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • دوستان هنوزم مطهره با اینکه "یادته قندت افتادنی آبلیمو میخوردی خانم دکتر؟" بولی میکنه..

    پاسخ:
    همشم میگه از بچه تجربی بیشتر از این انتظارم نمیرهD:::::
  • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
  • خیلی خوشگلی خدا مرگم بدهTTTTTT

    پاسخ:
    مسمسنسنسنسسج ما که از زیبایی شما مرده متحرکیم جنابTTTTT

    ننه‌ی خفن و خوشتیپ خودمههههههه

    پاسخ:
    زیادی داری شرمنده‌م میکنی الان مثل این 🫗 آب میشم

    دلمون برات تنگ شدههه

    پاسخ:
    من بیشترررر
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • کفترااااا شما بهم بگین گریس توی پیکی بلایندرز چیش رو مخ بود دخترم؟ به اون نازیییی

    پاسخ:
    واقعا نمیفهمم چطور یکی میتونه ازش بدش بیاد؟؟؟
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • این شماره‌های خاله چیه همش تو بیان پست میذاره وای

    پاسخ:
    بیان قبلا حرمت داشت نه لذت
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • راستی تو مراسمات بعدیم اون چتری فرونتال معیوب رو دیگه دعوت نکردم:>>>>

    پاسخ:
    D;
  • Amy inside ‌‌‌
  • :))) 💞

    پاسخ:
    🫂🩵
  • زری シ‌‌‌
  • فرفری گوگولی 😭😭😭

     

    +نمی‌دونستم انجمن ها انقدر کار می‌تونن بکنن . هاها . دانشگاه مارو بسیج دانشجویی می‌گردونه عملا . و بقیه انجمن ها به درد هیچی نمیخورن .

    پاسخ:
    ای جان😭😭🩵

    +کارهای خیلی زیادی واقعا میشه انجام داد اگه بودجه درست حسابی بدن و اذیت نکنن ولی خب کو شعور؟ بسیج دانشجویی عملا همه جا بیشترین قدرت رو داره و طرح‌هاشون تو جیک ثانیه تصویب میشه و کارشونو زود راه میندازنD:
  • Amy inside ‌‌‌
  • من تا حالا واکتروی مراسم رو کامل نخونده بودممم. میشه بعدا دبیر قبلیو هم ببینمم؟

    برای اون فرونتال معیوب آرزوی سلامت عقلی میکنم 🥰

    پاسخ:
    عههه اونهمههه غر زده بودمXD آره هم دبیرو نشونت میدم هم اون چتری تخمی رو
    نمیشه قطع امید کردم کاملا🥰

    *دونه ریختن

     

     

    راستی اون درسمو پای شدم:)))))

    ولی چون به یکی از بجه ها ۱۸ داده من الان ۱۹‌میخوایم🗿

    رفتم اعتراض بزنم سایت گفت تو این بازه زمانی نمیشه خانومم بروTTT

    این خفتی ننگ اور بر کارنامه ۱۴ سلل تخصیل منه امیدوارم حافظم پلک بشه🙏🙏

    پاسخ:
    الان کفترام جمع میشن

    سنسثمثم دیدممم شیرینیش رو هم خوردممD;
    زنننن شل کن گفتم که همین که پاس شدی کافیههه 
    نه دیگه الان برای اعتراضش دیرهTT
    بیخیالش منم یه درسی دارم که صرفاااااا پاسش کردم انقدر سخت و مزخرف بود

    اونی من برنامه دیخته بودم ۲۳ واحد بردارم🗿💔

    الان بخاطر این درس با یه درسی دیگ که اون واقعا دیگ حقم بود ولی نبود سوالاش از ماترکیس بود تمی تونم بردارم😭😭😭😭

    پاسخ:
    من که از اولشم گفتم زیاد خودتو اذیت نکن با همون چارت بردار خیالت راحت باشه دختر😭😭
    ریدم دهن استادای عقده‌ای واقعا

    گفتم جنگ میشه کلی معارف بردارم حداقل معارفارو انلاین پاس کنم😭😭

    پاسخ:
    مگه میتونین تو یه ترم چندتا معارف بردارین؟
  • 𝑹𝒆𝒄𝒉𝒆𝒍 𝒑𝒆𝒏ᨳ
  • عاشق پست درمانی هات هستم مانیا جونمممم واقعا این رشته نه تنها برازنده  ات هست بلکه واقعا مسئولیت پذیری بالا و پیگیر بودنت واقعا پشتکار عالی ای که داشتی باعث افتخاره /"^"\ * کفتری بغغ بغغو جهت تشویق می کند و با نوک زدن به پشت شیشه اتاق مانیا کیکی رو جهت حمایت کردن میاره *🕊🎂

    + مُخمل مانیا:> مطهره اگه نگرفت بگو بیام با دمپایی سراغش نرمش بدم به مغزش "-" که همچین مانیا خوشگلینویی  رو رد کنه =-= 🩴 ولی از اونجایی که با این پست به عاشق و شیدا بودنتون پی بردم * معنوی طورااا* 😔👈👉🏼 همین که برات کوکونات کوکا  میاره ~ یا وقتی حالت بد شد نجاتت داد از دست بقیه خنگولایی  که نزدیک بود بکشنت و ناجیت شد خیلی حرفهههTT

    ++ واقعا رئیس دانشگاهتون  چقدر رو مخ بود و واقعا لقب چتری فرونتال برازنده اش هست و من مُردم از خندهههه🤣😂🤣😂 عاشق پسوند دادنتم

     

    +++ خیلی مشتاق شدم بدونم دفتر الانتون با سلیقه مانیایی  چه حس و حال زیبایی پیدا کرده *-*!!!! دفتر قبلی تون واقعا شلخته و خیلی خشک میزد "-" اصلا دلپذیر نیست بیشتر شکنجه گاه روانی می خواست بده به آدم 

     

    ++++ شوهر مامی ؟ it's real😎 

    +++++ ولی جدی به اون مرده که تالار رو اذیتت کرد باید یه جمله زیبا می گفتی به خصوص چتری فرونتال با قهوه ای یکی شون می کردی 😒 حیف جایگاهی که به این عنونه های سادیسمی واگذار شده /: نشستی اونجا خوب کار راه بنداز پدر سگ نه اینکه یه دختر می بینی اذیت کنی قمپوز کنی دیویث انقدر حرصی و فشاری میشم "-" ... تیر کمون نداشتی بزنی وسط مخشون رو بترکونی؟😂

     

    پاسخ:
    وای پست درمانی..خیلی گوگولی بود و حس خوبی داد مرسی ازت که همچین حسی ازشون میگیری باعث خوشحالی منه بانو راشلTT🩵
    من فدای کفتر بغ بغوم بشم خبببب لطف داری دختر نازم ممنونم از محبتت قلبم رو دو دستی تقدیمت میکنم بخدا سمشنشتشن😭🩵
    +خوشحالم یه دمپایی به دست دیگه هم به لشکر من اضافه شدD: واقعا چرا باید رد کنه😔😂💅🏻 رد کرد خشتکشو میکشم رو سرش نگران نباش کفترم
    آره کسیه که محبتش رو عملی نشون میده و برای همین زیاد به حرفاش اهمیت نمیدم🤏🏻
    ++ببین واقعا چتری صداش میزنیم تو دانشکده و خیلی بد ریختهههه🤣🤣😭
    +++وای ببین رفتم کلی چیز سفارش دادم وایسا دانشگاها باز شن اونارم نصب کنم نشونت بدممم
    ++++ بلی کلا به شوگر مامی بودن معروفم😔🍷✨️
    +++++همینوووو بگووووو اون روزا به مامانم غر زدنی میگفت دخترم مگه نمیدونی کیارو میان رئیس میکنن؟ معلومه دیگه چه انتظاری داری..
    این رئیس دانشکده‌مون چون علوم تربیتیه با ما روانشناسیا کلا لجه
    اتفاقا تیرکمون دارم و بلدم هستم ولی حیف همراهم نبودXD
  • Amy inside ‌‌‌
  • آقا حس میکردم این جریانی که توی جمع بهت اونجوری گفته برام جدیده =)) این حافظه داره با من بد تا میکنهه TT منتظرم D:

    خانم دبیر برگردید تلگرام به خدا پک‌های پذیراییمون آماده‌ست. TT

    پاسخ:
    منم حس میکنم نگفتم..نمیدونم گفته باشمم با ویدیو مسیج بوده شاید بیخیاااال حافظه تو خیلیم ناز نازیههه😭🤏🏻
    دور پکاتون بگردم من، برمیگردم خودتونو میخورم من😭🩵
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • مامان مانیا عشق تیم مااا 

    پاسخ:
    عشق مامان داره اینو میگه؟
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • اول قربون شما برم که انقدر زیبا و لطیفی .. الحق فرشته 

    بعد وای مامانی من چقدر به سمت افتخار میکنم قربونت برم 

    واقعاااااا قابل تحسین و افتخاری یعنی عاشقتم تکنیکی هاا

    پاسخ:
    خدا نکنههههه عههه، درضمن تو رفتی به آینه نگاه کنی ببینی زیبا کیه؟
    وای فدات میشم من خب:)) مامان هم به وجود شما همیشه افتخار کرده واقعا
    من تکنیکی مکنیکی بلد نیستم با تمام وجودم عاشقتم🩵

    اره فکر کنم انس با قران و کصشعزای خمینی رو جدا از سقف واحدن و میشه با یه معارف دیگ برداشت

    یه درس دیگ بود اونو مطمئن نیستم 

    قضیه همین عین گرگ واحد بر میدارم عین بز تو پاس کردنشکن می مونمXDD

    اجازه هست بگم 

    زنیکه خوشگلِ کیوتِ موفق 😭😭😭😭😭😭😭😭😭🩷🩷

    اه مانیا بانو بذارید به مقدار زیادی قربون صدقتون برم.

    چقدر شما قشنگ جلوی همه اینها ایستادی .

    چه چه کفتری *

    تنها تصور اینکه تو یکی از این موقعیت ها گیر کنم کافیه تا پنیک کنم و از شدت سردرد به رحمت الهی بپیوندم ، اما شما هربار به طرز فریبنده ای مشکلات رو مثل رول شیرینی پیچوندی پختی و به به ، اصلا شما کی بودیی؟ شما قطعا یک فرشته ای که قدرت های فراطبیعی داره ، باعث میشید بخوام بیشتر طاقت بیارم و اینقدر سریع از حال نرم.

    الان به همه هم‌دانشگاهی ها و هم خوابگاهی های که سعادت داشتن شوگر مامی مانیا رو داشتن حسادت می کنم، بیش از پیش.

    امیدوارم اون چتری هم شفا پیدا کنه ، احتمالا بخشی از سامانه لیمبیک اش زیگ‌زاگ رفته سمت قسمت تحتانی ، نیاز به درمان فوری دارند ، خدا شفا بده.

    چقدر استرس کشیدی مامانم؛--؛

    و هزار ماشاالله چقدر شما زیبایی بانو ، می دونستی؟ خیلی درخشان زیبایی بانو ، باید صدقه بدید این حجم از زیبایی در یک جا کمیابه بانو.

    اسپند دود کردن *

    اه به قول اون لیدی (با اندکی تغییر)

    صله علی سه ترکه 

    چشما چتری بترکه ؛)

     

    امیدوارم کلی خوشحالی سعادت و ارامش و خوشبختی تجربه کنی بانو.

    نوازش های کفتری بر شما *

    اونی ۲۶ واحد خدا بده برکت🙏

    خداروشکر زبان از سقف مجاز جدا بود

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    『𝓛𝓲𝓰𝓱𝓽 』

    『𝑻𝒐 𝒇𝒐𝒍𝒅 𝒎𝒚 𝒘𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒌𝒚 𝒄𝒂𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆』

    ✧recent comments✧